تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 476

مساهمون:

ص٤٧٦
طعامش بدادند در پيش كوه * كه نازك دلش زان نگردد ستوه نريمان ز غيرت به دل بردميد * سپه را بگفتا كه بر ره چميد قران را طلب كرد و گفت اى قران * مرا يادگارى ز صاحبقران برو ناگهان سوى كوه سپند * مگر يا بى آن ماه مشكين كمند همايى كه قصرش بدى آشيان * ببين تا كجا كرده تنها مكان به چنگ عقابان نگشته اسير * تو بشتاب و زان ورطه‌اش دستگير قران در ره افتاد مانند باد * بدان‌سان كه خيزد ز ره گردباد همان دم كه از پيش ره شد قران * روان شد ز پى گرد سام جوان قران اندر آمد به كوه سپند * بديد آن‌همه اردوى و شهربند نيارست پرسيدن از هركسى * همىگشت تا روز ديگر بسى به كه رعد غماز با مهتران * ابا لشكرى شد روان بيكران قران نيز همراهشان شد روان * به جايى كه بد بانو بانوان