نه جز آه دلسوز كس همدمش * نه جز درد دلگير كس محرمش
زارى كردن شمسه بانو
نه شب زنگى آدمى خوار بود * و يا هندويى ديوكردار بود
در آن تيرگى حور فرخ نهاد * ز صبح فروزنده مىكرد ياد
كه با من مكن تندى اى شب بسى * مبادا به روز من امشب كسى
سپيده ندارد مگر مهر كس * كزينسان فروبست راه نفس
مگر ديو ملك سليمان گرفت * مگر تيرگى آب حيوان گرفت
شبا بيش ازين همچو شمعم مسوز * چراغم ز شمع فلك برفروز
شبست آخر اين يا بلاى سياه * كه بر مرغ و ماهى فروبست راه
گه نيمشب مه ز كه بردميد * نگين عقيق يمن شد پديد
برون آمد از چه مه نخشبى * همىبود اشكش به رخ كوكبى
به قد چنگسا شد خم آهنگ زد * همى در زمان چنگ در چنگ زد
قدش چنگ و از اشك بربست تار * به زارى زبان برگشود اشكبار
كه اى ماه پيش آى دلسوز من * چو مانى درين شب ببين روز من
چرا غرق خونى سراسر به خويش * خراشيده رخ چون دلم گشته ريش
تو را بر رخ خود اگر آتشست * مرا آتش و سوزش دلخوشست
گر از هجر يارى چنين تنگدل * به افغان درآ گر نهاى سنگدل
و گر هجر يارى ندارى چو من * چرا غرقه در خون كشى خويشتن
ايا آفتابا تو را چيست حال * كزين تيرهشب دل گرفتم ملال
منم ناتوان خود ز بار غمان * تو را چيست بارى قدى چون كمان
بخند اى سحر گر ندارى غمى * برآر از دل آتشافشان دمى
چو بوى نسيم بهارى شنيد * ز باد صبا بوى يارى شنيد
ره باد مشكين به مژگان برفت * پس آنگه روانش فدا كرد و گفت
كه اى نامور پيك بىپا و سر * و يا نامه بر مرغ بىبالوپر