تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
نه جز آه دلسوز كس همدمش * نه جز درد دلگير كس محرمش

زارى كردن شمسه بانو

نه شب زنگى آدمى خوار بود * و يا هندويى ديوكردار بود در آن تيرگى حور فرخ نهاد * ز صبح فروزنده مىكرد ياد كه با من مكن تندى اى شب بسى * مبادا به روز من امشب كسى سپيده ندارد مگر مهر كس * كزين‌سان فروبست راه نفس مگر ديو ملك سليمان گرفت * مگر تيرگى آب حيوان گرفت شبا بيش ازين همچو شمعم مسوز * چراغم ز شمع فلك برفروز شبست آخر اين يا بلاى سياه * كه بر مرغ و ماهى فروبست راه گه نيم‌شب مه ز كه بردميد * نگين عقيق يمن شد پديد برون آمد از چه مه نخشبى * همىبود اشكش به رخ كوكبى به قد چنگ‌سا شد خم آهنگ زد * همى در زمان چنگ در چنگ زد قدش چنگ و از اشك بربست تار * به زارى زبان برگشود اشكبار كه اى ماه پيش آى دلسوز من * چو مانى درين شب ببين روز من چرا غرق خونى سراسر به خويش * خراشيده رخ چون دلم گشته ريش تو را بر رخ خود اگر آتش‌ست * مرا آتش و سوزش دل‌خوش‌ست گر از هجر يارى چنين تنگدل * به افغان درآ گر نه‌اى سنگدل و گر هجر يارى ندارى چو من * چرا غرقه در خون كشى خويشتن ايا آفتابا تو را چيست حال * كزين تيره‌شب دل گرفتم ملال منم ناتوان خود ز بار غمان * تو را چيست بارى قدى چون كمان بخند اى سحر گر ندارى غمى * برآر از دل آتش‌افشان دمى چو بوى نسيم بهارى شنيد * ز باد صبا بوى يارى شنيد ره باد مشكين به مژگان برفت * پس آنگه روانش فدا كرد و گفت كه اى نامور پيك بىپا و سر * و يا نامه بر مرغ بىبال‌وپر