تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 477

مساهمون:

ص٤٧٧
بر آن قلهء كوه مه‌پيكرا * ز گردون فروزنده نيك‌اخترا كمانى و تيرى نهاده به پيش * دگر سنگها چيده در گرد خويش بر آن كوه بالا يكى راه بود * يك انداز از آن راه تا ماه بود نيارست رفتن كسى سوى او * به ديدن بر آن تيغ كه روى او بيامد روان رعد غماز پيش * به زارى چنين گفت كى خوب‌كيش چهل روز رخصت ز من خواستى * دلم را به اميد آراستى يك امروز ماندست پيمان من * كه فردا كنى جاى در خان من چو زنگى سيه شد شب ديرياز * غبارى برآمد به شيب و فراز

فرستادن نريمان قران پياده و سام را از دنبال شمسه بانو

حواشى اين گنبد لاجورد * تو گفتى سيه گشت از تيره گرد شد ايوان زنگارگون آبنوس * همه نقره گفتى شده سندروس قران جانب كوه برشد دوان * همىگفت كى بانوى بانوان به جايى كه ديده بدش چون نيافت * به كهسار چون دود بالا شتافت همىگشت تا دير وقتى به كوه * ز گرديدن كوه آمد ستوه يكى آتشى آمدش در نظر * همىرفت و مىديد ز آتش اثر از آن تيغ كه چون نكو بنگريد * مه روشن اندر شب تيره ديد