تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 475

مساهمون:

ص٤٧٥
همان رعد غماز سردارشان * كه بودى ز گرشاسب زنهارشان خبر شد به عالم كه شد پهلوان * ز دنياى فانى به روشن‌روان يكى نامه از بهر شمسه نوشت * كه اى دخت نامىّ حورا سرشت چو اين نامه خوانى به نزدم خرام * تو اى كبك‌رفتار طوطىكلام به دو پاسخ آراست كاى بدسگال * تهى كن دل از آرزوى محال همه زن به يك خوى و يك خواست نيست * ده انگشت هرگز به هم راست نيست گر از خاندان پهلوان رخت بست * به مردى نريمان به جايش نشست چو اين نامه بردند زى بدسگال * بيامد بدان لشكر بدفعال بناگه به شهر اندرون تاختند * بدين‌گونه نرد دغا باختند به شب شمسه از شهر آمد برون * به زير اندرش باد شبرنگ‌گون قضا را به نزديك كوه سپند * مليكه برآمد به كوه بلند به تير و كمان و به سنگ از فراز * ره دشمنان بست بر خويش باز