دويم يار را نيز فرجام را * سيم بزم را چارم آرام را
مده دل به غم تا نكاهد روان * به شادى همىدار تن را جوان
ببخشاى بر زيردستان به مهر * بديشان به هر خشم مفروز چهر
به هر كار مر كهتران را دلير * مكن كانگهى بر تو گردند چير
كرا چهره زشت است و سيرت نكوست * مكن عيب كان زشتچهرى نه زوست
نكوكارى و چهرهء زشت و تار * بسى بهتر از نيكوى زشتكار
مياساى از انديشهء گونهگون * كه دانش ز انديشه گردد فزون
هنرها به برنايى آيد پديد * ز بازى بكش پا چو پيرى رسيد
چو رخشنده تيغم ز تارى نيام * برآيد شود لالهام زردفام
تنم را به عنبر بشوى و گلاب * بياگن تهيگاهم از مشك ناب
يكى مه بمان سوگ تا بدگمان * نگويد به مرگم بدى شادمان
بگفت اين و از ديده آب دريغ * بباريد چون ژاله بارد ز ميغ
بزد آهى و جان به يزدان سپرد * گرفتند زارى بزرگان و خرد
هوا ز اشك مرغان پر از ژاله شد * كه از بانگ نخچير پرناله شد
همىگفت سام اى يل سرفراز * برفتى چنان كت نبينيم باز
درفشان مهى بودى از راستى * چو گشتى تمام آمدت كاستى
بدى از دل و دست دريا و ميغ * يكى مشت خاكى تو اكنون دريغ
چنينست گيتى ز نزديك و دور * گهى سوگ و زارى گهى بزم و سور
حكايت رعد غمّاز حاكم سپند كوه و خواستن زن نريمان را و گريختن او
به كردار درياست كز وى به چنگ * يكى در برآرد يكى ريگ و سنگ
يكى شهر بد پشت اسپند كوه * بسى رهزنان گشته آنجا گروه