تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
دويم يار را نيز فرجام را * سيم بزم را چارم آرام را مده دل به غم تا نكاهد روان * به شادى همىدار تن را جوان ببخشاى بر زيردستان به مهر * بديشان به هر خشم مفروز چهر به هر كار مر كهتران را دلير * مكن كانگهى بر تو گردند چير كرا چهره زشت است و سيرت نكوست * مكن عيب كان زشت‌چهرى نه زوست نكوكارى و چهرهء زشت و تار * بسى بهتر از نيكوى زشت‌كار مياساى از انديشهء گونه‌گون * كه دانش ز انديشه گردد فزون هنرها به برنايى آيد پديد * ز بازى بكش پا چو پيرى رسيد چو رخشنده تيغم ز تارى نيام * برآيد شود لاله‌ام زردفام تنم را به عنبر بشوى و گلاب * بياگن تهيگاهم از مشك ناب يكى مه بمان سوگ تا بدگمان * نگويد به مرگم بدى شادمان بگفت اين و از ديده آب دريغ * بباريد چون ژاله بارد ز ميغ بزد آهى و جان به يزدان سپرد * گرفتند زارى بزرگان و خرد هوا ز اشك مرغان پر از ژاله شد * كه از بانگ نخچير پرناله شد همىگفت سام اى يل سرفراز * برفتى چنان كت نبينيم باز درفشان مهى بودى از راستى * چو گشتى تمام آمدت كاستى بدى از دل و دست دريا و ميغ * يكى مشت خاكى تو اكنون دريغ چنينست گيتى ز نزديك و دور * گهى سوگ و زارى گهى بزم و سور

حكايت رعد غمّاز حاكم سپند كوه و خواستن زن نريمان را و گريختن او

به كردار درياست كز وى به چنگ * يكى در برآرد يكى ريگ و سنگ يكى شهر بد پشت اسپند كوه * بسى رهزنان گشته آنجا گروه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 474 | رضا قليخان هدايت