تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 473

مساهمون:

ص٤٧٣
چه بر اژدها و چه بر ديو و شير * به مردى بدم وقت پرخاش چير كنون با كسى خواستم كارزار * كه پيشش نپايد چو من صد هزار دمان اژدهاييست ريزنده خون * سر و دست سيصد هزارش فزون نتابد ز پيل و نترسد ز شير * نه از كين شود مانده نز خورد سير پس از من همه راه داد آوريد * به نيكيم گهگاه ياد آوريد ز دل جز به يزدان منازيد كس * همه نيكويى زان شناسيد و بس مجوييد همسايگى با بدان * مداريد افسوس بر بخردان بسازيد با خوى هركس به مهر * ز نيكان به تندى متابيد چهر به مست و به ديوانه مدهيد پند * مخنديد بر پير و بر دردمند همه دوستان را به مهر اندرون * گه رنج و سختى كنيد آزمون به نرمى چو كارى توان برد پيش * درشتى مجوييد از اندازه بيش سر خصم اگر بشكند مشت تو * شود نيز آزرده انگشت تو مبنديد دل در سراى سپنج * كش انجام مرگست و آغاز رنج نريمان مرا از پسر بهترست * چو من رفتم او مر شما را سرست شد آن انجمن زار و گريان به روى * برآمد خروشيدن و هاىوهوى چو مرگ آمد و گاه رفتن ببود * ندارد نه دارو نه پرهيز سود

برگشتن گرشاسب به زابلستان و ديدن نريمان و سام را و مردن

برفتند گردان و گرشاسب باز * دگرباره شد با نريمان به راز به دو گفت كامد سر اميد من * ز ديوار بررفت خورشيد من دلم زين به صدگونه ريش اندرست * كه راهى درازم به پيش اندرست پس از من چنان كن كه نزد خداى * بنازد روانم به ديگر سراى فرومايه را دور دار از برت * مكن آنكه ننگى شود گوهرت چو ز اندازهء تن فزايى خورش * گرد دردمندى ز بس پرورش شب و روز بر چار بهره بپاى * يكى بهره دين را به پيش خداى