چه بر اژدها و چه بر ديو و شير * به مردى بدم وقت پرخاش چير
كنون با كسى خواستم كارزار * كه پيشش نپايد چو من صد هزار
دمان اژدهاييست ريزنده خون * سر و دست سيصد هزارش فزون
نتابد ز پيل و نترسد ز شير * نه از كين شود مانده نز خورد سير
پس از من همه راه داد آوريد * به نيكيم گهگاه ياد آوريد
ز دل جز به يزدان منازيد كس * همه نيكويى زان شناسيد و بس
مجوييد همسايگى با بدان * مداريد افسوس بر بخردان
بسازيد با خوى هركس به مهر * ز نيكان به تندى متابيد چهر
به مست و به ديوانه مدهيد پند * مخنديد بر پير و بر دردمند
همه دوستان را به مهر اندرون * گه رنج و سختى كنيد آزمون
به نرمى چو كارى توان برد پيش * درشتى مجوييد از اندازه بيش
سر خصم اگر بشكند مشت تو * شود نيز آزرده انگشت تو
مبنديد دل در سراى سپنج * كش انجام مرگست و آغاز رنج
نريمان مرا از پسر بهترست * چو من رفتم او مر شما را سرست
شد آن انجمن زار و گريان به روى * برآمد خروشيدن و هاىوهوى
چو مرگ آمد و گاه رفتن ببود * ندارد نه دارو نه پرهيز سود
برگشتن گرشاسب به زابلستان و ديدن نريمان و سام را و مردن
برفتند گردان و گرشاسب باز * دگرباره شد با نريمان به راز
به دو گفت كامد سر اميد من * ز ديوار بررفت خورشيد من
دلم زين به صدگونه ريش اندرست * كه راهى درازم به پيش اندرست
پس از من چنان كن كه نزد خداى * بنازد روانم به ديگر سراى
فرومايه را دور دار از برت * مكن آنكه ننگى شود گوهرت
چو ز اندازهء تن فزايى خورش * گرد دردمندى ز بس پرورش
شب و روز بر چار بهره بپاى * يكى بهره دين را به پيش خداى