گشاينده شمشير بند از زره * چو باد از سر زلف خوبان گره
چو ابرش شده چرمه از خون مرد * شده باز چون چرمه ابرش ز گرد
يلان را رخ و كام پرخون و خاك * چو خفتان چو برگستوان چاكچاك
بريده بر و جوشن از تيغ تيز * زره پاره و ترگها ريزريز
فسرده به تيغ اندرون خون و مشت * پر از آبله كف ز زخم درشت
گريزنده لشكر گروهاگروه * چه از سوى درياچه از سوى كوه
چو نخچير بركه يكى در شتاب * يكى همچو ماهى دوان سوى آب
چو بفگند زرين سپر آسمان * مه نو به زه كرد زرين كمان
تن از باره يكسر فگندند زير * به كين دست ايرانيان گشت چير
به گيتى در آن است درويشتر * كش از آز بر دل گره بيشتر
يكى چاه تاريك و ژرف است آز * بنش ناپديد و سرش پهن و باز
سراييست بر وى بىاندازه در * چو يك در ببندد گشايد دگر
چنان كامدى رفت خواهى تهى * تو گنج از بر گنج تا كى نهى
برگشتن گرشاسب به زابلستان و ديدن نريمان و سام را
چو گرشاسب از طنجه پرداخت باز * بگشت اندر آن مرز شيب و فراز
سپه برد تا نزد بيشه رسيد * بر بيشه صف سپه بركشيد
چنان تنگ و درهم يكى بيشه بود * كه رفتن در آن كار انديشه بود
درختانش سردركشيده به سر * چو خط دبيران يك اندر دگر
همه شاخها تا به چرخ كبود * به هم در شده تنگ چون تار و پود
تو گفتى سپاهيست در جنگ سخت * وزو هست گرد دگر هر درخت
كمان شاخهاشان همه گرز بار * سپر برگها و سنان نوك خار
نتابيده اندر وى از چرخ هور * ز تنگى رهش پوست رفتى ز مور
به پهلوى بيشه يكى آب كند * برش خفته آن دو چو كوهى بلند
ددى بود از پيل مهتر به تن * چو تند اژدها زهرپاش از دهن