تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 471

مساهمون:

ص٤٧١
گشاينده شمشير بند از زره * چو باد از سر زلف خوبان گره چو ابرش شده چرمه از خون مرد * شده باز چون چرمه ابرش ز گرد يلان را رخ و كام پرخون و خاك * چو خفتان چو برگستوان چاك‌چاك بريده بر و جوشن از تيغ تيز * زره پاره و ترگها ريزريز فسرده به تيغ اندرون خون و مشت * پر از آبله كف ز زخم درشت گريزنده لشكر گروهاگروه * چه از سوى درياچه از سوى كوه چو نخچير بركه يكى در شتاب * يكى همچو ماهى دوان سوى آب چو بفگند زرين سپر آسمان * مه نو به زه كرد زرين كمان تن از باره يكسر فگندند زير * به كين دست ايرانيان گشت چير به گيتى در آن است درويش‌تر * كش از آز بر دل گره بيشتر يكى چاه تاريك و ژرف است آز * بنش ناپديد و سرش پهن و باز سراييست بر وى بىاندازه در * چو يك در ببندد گشايد دگر چنان كامدى رفت خواهى تهى * تو گنج از بر گنج تا كى نهى

برگشتن گرشاسب به زابلستان و ديدن نريمان و سام را

چو گرشاسب از طنجه پرداخت باز * بگشت اندر آن مرز شيب و فراز سپه برد تا نزد بيشه رسيد * بر بيشه صف سپه بركشيد چنان تنگ و درهم يكى بيشه بود * كه رفتن در آن كار انديشه بود درختانش سردركشيده به سر * چو خط دبيران يك اندر دگر همه شاخها تا به چرخ كبود * به هم در شده تنگ چون تار و پود تو گفتى سپاهيست در جنگ سخت * وزو هست گرد دگر هر درخت كمان شاخهاشان همه گرز بار * سپر برگها و سنان نوك خار نتابيده اندر وى از چرخ هور * ز تنگى رهش پوست رفتى ز مور به پهلوى بيشه يكى آب كند * برش خفته آن دو چو كوهى بلند ددى بود از پيل مهتر به تن * چو تند اژدها زهرپاش از دهن