تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
ز بازوش گرد ميان بسته‌بند * ز گيسوش در دست مشكين كمند سپهبد ز فغفور چين و سپاه * يكى نامه فرمود نزديك شاه نويسنده قرطاس چين برگرفت * سر خامه در مشك و عنبر گرفت

در صفت خامه

برآمد به شاخ آن نگونسار سار * كه بر سيم بارد ز منقار قار سوار سه‌اسپه پياده روان * تنش رومى و چهره از هندوان همه تنش چشم و همه چشم گوش * همه گوش هوش و همه تن خروش دويدنش با سرنگونى ز راه * سخن گفتنش بر سپيدى سياه چو شاه حبش سوى خاور گريخت * همه رخت و دينار و گوهر بريخت شه روم بنشست بر تخت عاج * بياهيخت بر تخت فيروزه تاج دو لشكر به هم كينه‌خواه آمدند * دليران به ناوردگاه آمدند غو كوس تندر شد و كرد ميغ * در آن ميغ خون ژاله و برق تيغ سر خشت گويى مىآشام بود * صفش بزم مى خون دل جام بود ز پاشيده خرطوم پيلان به تيغ * تو گفتى همى مار بارد ز ميغ روان خون به زخم از بر پشت پيل * چو زاب بقم چشمه بر كوه نيل سپهدار بر ژنده پيل دمان * همىتاخت آورده زه بر كمان ز تيرش تو گفتى كه در مغز و ترگ * همى آشيان كرد زنبور مرگ به تير و سنان هركجا كينه توخت * گهى دل دريد و گهى سينه دوخت همىداد شمشيرش اندر شتاب * هم اندر هوا كركسان را كباب سر خنجر و گرز چندين سپاه * چو بر ترگ او بر چو بر كوه كاه تو گفتى همى زخم آن سركشان * گل‌افشان شمارد نه آهن‌فشان بر آن‌گونه زد نعرهء كوه كاف * كه سيمرغ بگريخت از كوه قاف تو گفتى ز خون چرخ جوشد همى * زمين جامهء لعل پوشد همى برنده ز تن جان سنان از نهيب * چو عشق از دل مهرجويان شكيب