ز بازوش گرد ميان بستهبند * ز گيسوش در دست مشكين كمند
سپهبد ز فغفور چين و سپاه * يكى نامه فرمود نزديك شاه
نويسنده قرطاس چين برگرفت * سر خامه در مشك و عنبر گرفت
در صفت خامه
برآمد به شاخ آن نگونسار سار * كه بر سيم بارد ز منقار قار
سوار سهاسپه پياده روان * تنش رومى و چهره از هندوان
همه تنش چشم و همه چشم گوش * همه گوش هوش و همه تن خروش
دويدنش با سرنگونى ز راه * سخن گفتنش بر سپيدى سياه
چو شاه حبش سوى خاور گريخت * همه رخت و دينار و گوهر بريخت
شه روم بنشست بر تخت عاج * بياهيخت بر تخت فيروزه تاج
دو لشكر به هم كينهخواه آمدند * دليران به ناوردگاه آمدند
غو كوس تندر شد و كرد ميغ * در آن ميغ خون ژاله و برق تيغ
سر خشت گويى مىآشام بود * صفش بزم مى خون دل جام بود
ز پاشيده خرطوم پيلان به تيغ * تو گفتى همى مار بارد ز ميغ
روان خون به زخم از بر پشت پيل * چو زاب بقم چشمه بر كوه نيل
سپهدار بر ژنده پيل دمان * همىتاخت آورده زه بر كمان
ز تيرش تو گفتى كه در مغز و ترگ * همى آشيان كرد زنبور مرگ
به تير و سنان هركجا كينه توخت * گهى دل دريد و گهى سينه دوخت
همىداد شمشيرش اندر شتاب * هم اندر هوا كركسان را كباب
سر خنجر و گرز چندين سپاه * چو بر ترگ او بر چو بر كوه كاه
تو گفتى همى زخم آن سركشان * گلافشان شمارد نه آهنفشان
بر آنگونه زد نعرهء كوه كاف * كه سيمرغ بگريخت از كوه قاف
تو گفتى ز خون چرخ جوشد همى * زمين جامهء لعل پوشد همى
برنده ز تن جان سنان از نهيب * چو عشق از دل مهرجويان شكيب