تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
سر گور بود از كمندش به دام * دل‌شير شمشير او را نيام بيفگند شش گرگ جنگى دو شير * دل تشنه هامون ز خون كرد سير نشستند زان پس ميان فرزد * بمى نو گرفتند كار از مىزد به زير آب وز افراز پرنده برگ * ميان در نهاده سر شير و گرگ به كف جام و در گوش بانگ رباب * بر آتش سرين گوزنان كباب

ديدن نريمان دختر فغفور را بر بام و تندى دختر به او

مه مهرپرور برآمد به بام * ز شب بسته پيرايه بر ماه تام چو شهزاده مه بر لب بام ديد * مسلسل به گرد مهش شام ديد ثنا گفت و گفت اى مه دل‌فروز * شبت قدر بادا و نوروز روز ضعيفى كه افگنديش در كمند * گرش مىكشى در به رويش مبند غريبى كه اميدش از خان توست * درش باز كن ز آنكه مهمان توست شكرلب لب درفشان برگشود * به شيرين زبانى زبان برگشود ميا پيش اين نرگس مىپرست * كه ترك است و مخمور و خنجر به دست كتايون خاقان تو را يار بس * سخن از همايون مران پيش و پس برو با نگارى كه دارى بساز * به زارى بسوز و به خوارى بساز به ناكام سر سوى صحرا نهاد * سرشگش روان رو به دريا نهاد هوا هر نفس گرد كافور بيز * زمين هر طرف گشت كافورخيز

در صفت رزم

برآمد * دگر روز گرد و غبار نهان گشت گردون ز گرد سوار * غريويدن كوس و آواى ناى دل كوه گفتى درآمد ز جاى * بت و تخت فغفور و پيلان همه گرفتند گردان ايران همه * تو گفتى ز خوبان و از خواسته بهشتيست هر خيمه آراسته * همىبرد هر شير جنگى شكار گرفته به بر آهويى مشكبار