سر گور بود از كمندش به دام * دلشير شمشير او را نيام
بيفگند شش گرگ جنگى دو شير * دل تشنه هامون ز خون كرد سير
نشستند زان پس ميان فرزد * بمى نو گرفتند كار از مىزد
به زير آب وز افراز پرنده برگ * ميان در نهاده سر شير و گرگ
به كف جام و در گوش بانگ رباب * بر آتش سرين گوزنان كباب
ديدن نريمان دختر فغفور را بر بام و تندى دختر به او
مه مهرپرور برآمد به بام * ز شب بسته پيرايه بر ماه تام
چو شهزاده مه بر لب بام ديد * مسلسل به گرد مهش شام ديد
ثنا گفت و گفت اى مه دلفروز * شبت قدر بادا و نوروز روز
ضعيفى كه افگنديش در كمند * گرش مىكشى در به رويش مبند
غريبى كه اميدش از خان توست * درش باز كن ز آنكه مهمان توست
شكرلب لب درفشان برگشود * به شيرين زبانى زبان برگشود
ميا پيش اين نرگس مىپرست * كه ترك است و مخمور و خنجر به دست
كتايون خاقان تو را يار بس * سخن از همايون مران پيش و پس
برو با نگارى كه دارى بساز * به زارى بسوز و به خوارى بساز
به ناكام سر سوى صحرا نهاد * سرشگش روان رو به دريا نهاد
هوا هر نفس گرد كافور بيز * زمين هر طرف گشت كافورخيز
در صفت رزم
برآمد * دگر روز گرد و غبار
نهان گشت گردون ز گرد سوار * غريويدن كوس و آواى ناى
دل كوه گفتى درآمد ز جاى * بت و تخت فغفور و پيلان همه
گرفتند گردان ايران همه * تو گفتى ز خوبان و از خواسته
بهشتيست هر خيمه آراسته * همىبرد هر شير جنگى شكار
گرفته به بر آهويى مشكبار