تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 467

مساهمون:

ص٤٦٧
تو گفتى زمين زر گدازد همى * هوا زرد بيرم طرازد همى وزان روى چون گشت خاقان تباه * شد اين آگهى نزد فغفور شاه فگند افسر از سر به سوگ پسر * به زير آمد از تخت بر خاك سر

لشكر فرستادن فغفور به جنگ نريمان

همىخورد يك هفته بر سوگ درد * پس آنگه برآراست كار نبرد دو ره صد هزار از يلان سترگ * فرستاد با سركشان بزرگ برابر كشيدند صف نبرد * برآمد ز جنگ‌آوران دار و برد دل كوس كين تندر آواز شد * سر تيغ با برق انباز شد ز درع نبرد وز گرد كمين * زمين گشت گردون و گردون زمين ز برگستوان‌دار پيلان مست * همه دشت بد كوه پولاد بست همى تيغ خنديد بر خود و ترگ * بدان‌سان كه خندد بر اميد مرگ سواران به گرداب خون اندرون * دوان غرقه گه راست گه سرنگون ز جنبش روان پاك ريزان شده * چو مستان كه افتان‌وخيزان شده نريمان رد در ميان دو صف * به كف گرز وز خشم پاشنده كف به هر زخم برگاشت با اسب مرد * به هر حمله انباشت گردون ز گرد ز ترگ سواران و از مغز پيل * همىرفت آواز گرزش دو ميل زره‌پوش در صف شدى رزم‌كوش * برون آمدى باز مصقول‌پوش كفش چون كف مى فشاران شده * چكان خون ازو همچو باران شده به دستش يكى برق كردار تيغ * چو ز الماس بيجاده بارنده ميغ قلا نام گردى ز روى يلى * برون زد چمان چرمهء جزغلى به دو گفت برگشتنت راى نيست * هماوردت آورد حمله به ايست چه نازى بدين اسب و اين ساده ترگ * كت اين تخت خون است و آن تاج مرگ نهنگ گهربار دارم به كف * كه گيتى چو آتش بسوزد به تف دمش زهرريزست و الماس چنگ * خورش خون و درياش ميدان جنگ
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 467 | رضا قليخان هدايت