تو گفتى زمين زر گدازد همى * هوا زرد بيرم طرازد همى
وزان روى چون گشت خاقان تباه * شد اين آگهى نزد فغفور شاه
فگند افسر از سر به سوگ پسر * به زير آمد از تخت بر خاك سر
لشكر فرستادن فغفور به جنگ نريمان
همىخورد يك هفته بر سوگ درد * پس آنگه برآراست كار نبرد
دو ره صد هزار از يلان سترگ * فرستاد با سركشان بزرگ
برابر كشيدند صف نبرد * برآمد ز جنگآوران دار و برد
دل كوس كين تندر آواز شد * سر تيغ با برق انباز شد
ز درع نبرد وز گرد كمين * زمين گشت گردون و گردون زمين
ز برگستواندار پيلان مست * همه دشت بد كوه پولاد بست
همى تيغ خنديد بر خود و ترگ * بدانسان كه خندد بر اميد مرگ
سواران به گرداب خون اندرون * دوان غرقه گه راست گه سرنگون
ز جنبش روان پاك ريزان شده * چو مستان كه افتانوخيزان شده
نريمان رد در ميان دو صف * به كف گرز وز خشم پاشنده كف
به هر زخم برگاشت با اسب مرد * به هر حمله انباشت گردون ز گرد
ز ترگ سواران و از مغز پيل * همىرفت آواز گرزش دو ميل
زرهپوش در صف شدى رزمكوش * برون آمدى باز مصقولپوش
كفش چون كف مى فشاران شده * چكان خون ازو همچو باران شده
به دستش يكى برق كردار تيغ * چو ز الماس بيجاده بارنده ميغ
قلا نام گردى ز روى يلى * برون زد چمان چرمهء جزغلى
به دو گفت برگشتنت راى نيست * هماوردت آورد حمله به ايست
چه نازى بدين اسب و اين ساده ترگ * كت اين تخت خون است و آن تاج مرگ
نهنگ گهربار دارم به كف * كه گيتى چو آتش بسوزد به تف
دمش زهرريزست و الماس چنگ * خورش خون و درياش ميدان جنگ