پس انداخت آن نيزه بر قلبگاه * برآمد غو كوس از ايران سپاه
برون تاخت گردد گر چون هزبر * كمان كرده الماس بارنده ابر
بهسويش به مانند نراژدها * درآمد برو كرد خشتى رها
نريمان سوى چپ عنان برشكست * سوى راست بگرفت خشتش به دست
چنان زدش بر ناف خشت درشت * كه بر كوههء زينش بردوخت پشت
از ايرانيان رفت بر چرخ غو * ز كردار آن نو سپهدار گو
جهان گشت بر چشم تركان بنفش * فگندند يكسر سلاح و درفش
ز چندان سپه يك دلاور نماند * كرا تن بد از خيلشان سر نماند
رفتن گرشاسب و نريمان به ملك فغفور چين
سپهدار يك هفته چون سور كرد * ازآنپس شد آهنگ فغفور كرد
به مرز بيابانى آمد فراز * كه گفتى جهانيست گسترده باز
نه گردون سپرده درازاى او * نه خورشيد پيموده پهناى او
به هر سوى ديوى دژآگاه بود * به هر گوشه صد غول گمراه بود
يكى نامه آگنده از خشم و كين * نوشتند نزديك فغفور چين
چو گريان بتى گشت كلك دبير * ز سيمش تن و سر ز مشك و عبير
به نوشين دو لب برزد از مشك دم * ز بر سرمه و ديده بارنده نم
سرشكش همه گوهر و قير شد * گهر دانش و قير زنجير شد
تو گفتى كه هست اژدهايى ز زر * بر گنج دانش نهادست سر
از آن گنج ياقوت و در خرد * همى از بر سيم برگسترد
چنان گشت فغفور از آن نامه تند * كه شد با زبان وى الماس كند
دو ره صد هزار از يلان برشمرد * به مهتر پسر داد خاقان گرد
نريمان يل نيز لشكر كشيد * برابر به نزديك خاقان رسيد
همه درع گردان شد از زير خون * چو بر چشمه نو حلهء لالهگون
نريمان كمر بسته مر جنگ را * عنان داد مه نعل شبرنگ را