تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
پس انداخت آن نيزه بر قلبگاه * برآمد غو كوس از ايران سپاه برون تاخت گردد گر چون هزبر * كمان كرده الماس بارنده ابر به‌سويش به مانند نراژدها * درآمد برو كرد خشتى رها نريمان سوى چپ عنان برشكست * سوى راست بگرفت خشتش به دست چنان زدش بر ناف خشت درشت * كه بر كوههء زينش بردوخت پشت از ايرانيان رفت بر چرخ غو * ز كردار آن نو سپهدار گو جهان گشت بر چشم تركان بنفش * فگندند يكسر سلاح و درفش ز چندان سپه يك دلاور نماند * كرا تن بد از خيلشان سر نماند

رفتن گرشاسب و نريمان به ملك فغفور چين

سپهدار يك هفته چون سور كرد * ازآن‌پس شد آهنگ فغفور كرد به مرز بيابانى آمد فراز * كه گفتى جهانيست گسترده باز نه گردون سپرده درازاى او * نه خورشيد پيموده پهناى او به هر سوى ديوى دژآگاه بود * به هر گوشه صد غول گمراه بود يكى نامه آگنده از خشم و كين * نوشتند نزديك فغفور چين چو گريان بتى گشت كلك دبير * ز سيمش تن و سر ز مشك و عبير به نوشين دو لب برزد از مشك دم * ز بر سرمه و ديده بارنده نم سرشكش همه گوهر و قير شد * گهر دانش و قير زنجير شد تو گفتى كه هست اژدهايى ز زر * بر گنج دانش نهادست سر از آن گنج ياقوت و در خرد * همى از بر سيم برگسترد چنان گشت فغفور از آن نامه تند * كه شد با زبان وى الماس كند دو ره صد هزار از يلان برشمرد * به مهتر پسر داد خاقان گرد نريمان يل نيز لشكر كشيد * برابر به نزديك خاقان رسيد همه درع گردان شد از زير خون * چو بر چشمه نو حلهء لاله‌گون نريمان كمر بسته مر جنگ را * عنان داد مه نعل شبرنگ را