تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
يكى كرته هريك بپوشيده تنگ * همه چشمه چشمه بنفشى به رنگ زده كرته و جامه چاك از برون * گشاده بر و سينهء سيمگون چو جنگى سپاهى فزون از شمار * زره‌پوش و جوشن‌ور و ترك‌دار بدان مرز خاقان تغز شاه بود * كه تاج بزرگيش بر ماه بود ز گردان كين جوى سيصد هزار * سپه داشت شايستهء كارزار چو از شهر رفتى همى گاه‌گاه * به چوگان بزم و به نخچيرگاه بدى سى هزار از يلان سترگ * طرازنده گردش سپاه بزرگ دو ره شش هزار از بتان سراى * ز گوهر كمرشان ز ديبا قباى بدش كوشكى سركشيده به ماه * ز پيرامن كوشك يك ميل راه برو سى و يك در همه زرنگار * كه دادى به هر در يكى روز بار چنين تا رسيدى سر مه فراز * به پيشين درش نامدى بر نياز بد از پيش هر در يكى تازه باغ * پر از گونه‌گون گل چو روشن چراغ ره كشك يكسر ز ساده‌رخام * زمين مرمر و كنگره سيم خام همه‌ساله بدخواه ضحاك بود * كه ضحاك خونريز و ناپاك بود چو در كشورش پهلوان با سپاه * در و دشت زد خيمه بيراه و راه

نامه نوشتن گرشاسب به خاقان چين و اطاعت كردن خاقان

نويسنده را گفت هان خامه گير * به خاقان يكى نامه كن بر حرير بخوانش به فرمانبرى پيش باز * بگو باج بپذير يا رزم ساز به دست دبير اندرون شد قلم * يكى ابر زرين كش الماس نم همىتاخت اشك گلاب و عبير * به صحراى سيمين ز درياى قير چو غواص زى در يابنده راه * همىزد به درياى معنى شناه هرآن در كه شايسته ديدى درست * بسفتى به الماس دانش نخست چو سفتى به دو مشك برتاختى * وز انديشه‌اش رشته‌ها ساختى همه نامه از در فرهنگ و هوش * بياراست چون تخت گوهرفروش