يكى كرته هريك بپوشيده تنگ * همه چشمه چشمه بنفشى به رنگ
زده كرته و جامه چاك از برون * گشاده بر و سينهء سيمگون
چو جنگى سپاهى فزون از شمار * زرهپوش و جوشنور و تركدار
بدان مرز خاقان تغز شاه بود * كه تاج بزرگيش بر ماه بود
ز گردان كين جوى سيصد هزار * سپه داشت شايستهء كارزار
چو از شهر رفتى همى گاهگاه * به چوگان بزم و به نخچيرگاه
بدى سى هزار از يلان سترگ * طرازنده گردش سپاه بزرگ
دو ره شش هزار از بتان سراى * ز گوهر كمرشان ز ديبا قباى
بدش كوشكى سركشيده به ماه * ز پيرامن كوشك يك ميل راه
برو سى و يك در همه زرنگار * كه دادى به هر در يكى روز بار
چنين تا رسيدى سر مه فراز * به پيشين درش نامدى بر نياز
بد از پيش هر در يكى تازه باغ * پر از گونهگون گل چو روشن چراغ
ره كشك يكسر ز سادهرخام * زمين مرمر و كنگره سيم خام
همهساله بدخواه ضحاك بود * كه ضحاك خونريز و ناپاك بود
چو در كشورش پهلوان با سپاه * در و دشت زد خيمه بيراه و راه
نامه نوشتن گرشاسب به خاقان چين و اطاعت كردن خاقان
نويسنده را گفت هان خامه گير * به خاقان يكى نامه كن بر حرير
بخوانش به فرمانبرى پيش باز * بگو باج بپذير يا رزم ساز
به دست دبير اندرون شد قلم * يكى ابر زرين كش الماس نم
همىتاخت اشك گلاب و عبير * به صحراى سيمين ز درياى قير
چو غواص زى در يابنده راه * همىزد به درياى معنى شناه
هرآن در كه شايسته ديدى درست * بسفتى به الماس دانش نخست
چو سفتى به دو مشك برتاختى * وز انديشهاش رشتهها ساختى
همه نامه از در فرهنگ و هوش * بياراست چون تخت گوهرفروش