به نام جهان داور آغاز كرد * كه از تيرهشب روز را ساز كرد
گران ساخت آب و سبك باد پاك * روان كرد گردون و دارنده خاك
نوشته شد اين نامهء دلفروز * ز گرشاسب فرخ شه نيمروز
به خاقان تغزشاه توران زمين * كه مهرش به شاهى و نامش نگين
بدان اى تو را پيشگاه بلند * كه اختر يكى راى روشن فگند
جهان نوعروسى گرانمايه شد * شهى تاج و راديش پيرايه شد
زمانه نگاريدش از فره چهر * ستاره نثار آوريدش به مهر
ز دين جامه كرد ايزد اندر برش * فلك ز ايمنى زد كله بر سرش
چو اين نوعروس از درگاه شد * فريدون فرخ بر او شاه شد
به گرز كيى و اختر فر و بخت * ز ضحاك تازى ستد تاج و تخت
از ايران من اكنون به فرمان شاه * بدين مرز از آن بركشيدم سپاه
سزا باج بپذير و هديه بساز * و گرنه به رزم آر لشكر فراز
فرستاده چون پيش شه شد زمين * به چهره برفت و گرفت آفرين
در انديشه خاقان گرفتار ماند * كش از هر دو سو رزم و پيكار ماند
دليرى كه نامش تكين تاش بود * همهساله با غم به پرخاش بود
نهان هر گهى تاختن ساختى * به تاراج بومش بپرداختى
درين هفته كامد سپهبد فراز * همو خواست كايد سوى جنگ باز
سخن راند خاقان به پيش گوان * بفرمود پاسخ سوى پهلوان
چنين گفت كز باج و هديه ز گنج * دهم هرچه گويى نجويمت رنج
سزد شاه ايران اگر سركشست * كه همچون تواش گرد لشكر كشست
بيا شاد و خوش باش مهمان من * بياراى اين خانه و خان من
سپهدار از آن گفتهها گشت رام * كه پيغام بد با نويد و خرام
سخن آمد از هر درى در ميان * ز حوا و آدم ز نسل كيان
چو صاحبقران رازها برگشود * نهان شمسه را خواستگارى نمود
نريمان مرا ديدهء روشنست * سوار و جگردار و فرختنست
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 463
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٦٣