تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
به نام جهان داور آغاز كرد * كه از تيره‌شب روز را ساز كرد گران ساخت آب و سبك باد پاك * روان كرد گردون و دارنده خاك نوشته شد اين نامهء دل‌فروز * ز گرشاسب فرخ شه نيمروز به خاقان تغزشاه توران زمين * كه مهرش به شاهى و نامش نگين بدان اى تو را پيشگاه بلند * كه اختر يكى راى روشن فگند جهان نوعروسى گرانمايه شد * شهى تاج و راديش پيرايه شد زمانه نگاريدش از فره چهر * ستاره نثار آوريدش به مهر ز دين جامه كرد ايزد اندر برش * فلك ز ايمنى زد كله بر سرش چو اين نوعروس از درگاه شد * فريدون فرخ بر او شاه شد به گرز كيى و اختر فر و بخت * ز ضحاك تازى ستد تاج و تخت از ايران من اكنون به فرمان شاه * بدين مرز از آن بركشيدم سپاه سزا باج بپذير و هديه بساز * و گرنه به رزم آر لشكر فراز فرستاده چون پيش شه شد زمين * به چهره برفت و گرفت آفرين در انديشه خاقان گرفتار ماند * كش از هر دو سو رزم و پيكار ماند دليرى كه نامش تكين تاش بود * همه‌ساله با غم به پرخاش بود نهان هر گهى تاختن ساختى * به تاراج بومش بپرداختى درين هفته كامد سپهبد فراز * همو خواست كايد سوى جنگ باز سخن راند خاقان به پيش گوان * بفرمود پاسخ سوى پهلوان چنين گفت كز باج و هديه ز گنج * دهم هرچه گويى نجويمت رنج سزد شاه ايران اگر سركش‌ست * كه همچون تواش گرد لشكر كشست بيا شاد و خوش باش مهمان من * بياراى اين خانه و خان من سپهدار از آن گفته‌ها گشت رام * كه پيغام بد با نويد و خرام سخن آمد از هر درى در ميان * ز حوا و آدم ز نسل كيان چو صاحبقران رازها برگشود * نهان شمسه را خواستگارى نمود نريمان مرا ديدهء روشنست * سوار و جگردار و فرخ‌تنست