تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 460

مساهمون:

ص٤٦٠
گزين كرد هم در زمان پهلوان * ده و دو هزار از يلان و گوان سپه سوى فرخ فريدون كشيد * به نزديك شاه همايون رسيد جهان گشت پرسركش زابلى * به كف گرز با خنجر كابلى چو دريا دمان لشكر فوج‌فوج * وزو هر سوارى يكى تند موج به هر موج اندر نهان يك نهنگ * ز شمشير دندانش و ز خشت چنگ نريمان يل پيشش اندر سوار * به گردش پياده سران بىشمار چو برگشت آمد شه از تخت خويش * پذيره شدش زود ده گام پيش گرفتش ببر بردش افراز تخت * ببوسيد روى و ببوييد سخت نريمان فرخنده را داد جاه * نشاندش بر تخت بر پيشگاه شد ايوان چو خرم يكى بوستان * در آن بوستان گل‌رخ دوستان بلورين پياله ز مى لاله شد * ز بس دود عود ابر در ژاله شد قنينه گرست از مى لعل‌فام * بناليد ناى و بخنديد جام شهنشاه بر تخت رامش‌فزاى * ز دو سوش دو شير زرين به پاى همىداد از آن تخت با تاج و تاب * چو از برج شير سپهر آفتاب به گرشاسب پس شاه فرمانروا * چرا گفت دير آمدى سوى ما چنين داد پاسخ كه پيرى ز درد * درآرد دو صد گونه آهو به مرد كه سيم را شوشهء زر كند * سمن خيرى و سرو چنبر كند جهان شادكامى ز من دور كرد * كه مشكم همه‌ساله كافور كرد رخ زردم اينك چو زرين سپهر * كمان پشت و سيمين زره موى سر ز سستى و پيرى فتاد اين درنگ * شهنشه ندارد دل از بنده تنگ به دو گفت نوشاه روشن روان * كه پيرى و ليكن به از صد جوان كنون راى دارم درين انجمن * كه لختى ز زورت نمايى به من سپهبد سبك پايهء تخت شاه * گرفت و بپيچيد بر جايگاه دوتا كردش آسان به يك زور سخت * كه نه چهره گشتش نه جنبيد تخت همان پايه بگرفت و برتافت زود * چنان باز كردش كز آغاز بود