چنين بود يك هفته تا با سپاه * سپهبد برآسود از رنج راه
به فرخترين روز اخترفروز * سپه راند زابل شه نيمروز
رفتن گرشاسب و نريمان به جانب توران و چين
ز كابل همىرفت تا شهر چاج * به گردش بزرگان با گنج و تاج
برآمد يكى بومهل نيمشب * تو گفتى زمين داردى لرزه تب
يكى گوشهء در نگونسار گشت * چهل ديگ پرزر پديدار گشت
به هريك درون خرمن زر ناب * درخشنده چون تل اخگر ز تاب
از آنجا سپه راند و بشتافت تفت * به شادى به شهرى ز سنجاب رفت
چو از رود بگذشت بفگند رخت * جهان پرگل و سبزه ديد و درخت
ز گل دشت طاوس رنگين شده * ز ابر آسمان پشت شاهين شده
لب چشمهها پرخشنشار و ماغ * زده صف شفانه همه دشت و راغ
سراينده سار و چكاوك ز سرو * جهان بر چمنها كراك و تذرو
از آنجاى با بزم و شادى و رود * همىرفت تا پيش ايلاق رود
يكى رود كز سيم گفتى مگر * ببستهست گردون زمين را كمر
چو باد از شتاب و چو آتش به جوش * چو مار از شكنج و چو شير از خروش
يكى اژدها نيلگون پيكرش * بر باختر دم به خاور سرش
خروشش ز تندر تك از برق تيز * نهيبش ز مرگ و دم از رستخيز
همه دم او خم همه دلشكن * همه روش ابر و همه تن دهن
گهى داشت جوش از دل بيهشان * گه از ناف و گيسوى خوبان نشان
به رنگ آينه بد زدوده ز زنگ * و ليكن چو سوهان همىسود چنگ
ز باران گهى درع پرچين شدى * گه از باد چون جوشن كين شدى
همه سيم كان گفتى اندر جهان * گدازيد و آمد برون از نهان
ز پهناش ماهى به ماه آمدى * هم از بن به يكساله راه آمدى
ز هر سو بىاندازه در وى به جوش * بتان پرندين بر حلهپوش