تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
چنين بود يك هفته تا با سپاه * سپهبد برآسود از رنج راه به فرخ‌ترين روز اخترفروز * سپه راند زابل شه نيمروز

رفتن گرشاسب و نريمان به جانب توران و چين

ز كابل همىرفت تا شهر چاج * به گردش بزرگان با گنج و تاج برآمد يكى بومهل نيم‌شب * تو گفتى زمين داردى لرزه تب يكى گوشهء در نگونسار گشت * چهل ديگ پرزر پديدار گشت به هريك درون خرمن زر ناب * درخشنده چون تل اخگر ز تاب از آنجا سپه راند و بشتافت تفت * به شادى به شهرى ز سنجاب رفت چو از رود بگذشت بفگند رخت * جهان پرگل و سبزه ديد و درخت ز گل دشت طاوس رنگين شده * ز ابر آسمان پشت شاهين شده لب چشمه‌ها پرخشنشار و ماغ * زده صف شفانه همه دشت و راغ سراينده سار و چكاوك ز سرو * جهان بر چمنها كراك و تذرو از آنجاى با بزم و شادى و رود * همىرفت تا پيش ايلاق رود يكى رود كز سيم گفتى مگر * ببسته‌ست گردون زمين را كمر چو باد از شتاب و چو آتش به جوش * چو مار از شكنج و چو شير از خروش يكى اژدها نيلگون پيكرش * بر باختر دم به خاور سرش خروشش ز تندر تك از برق تيز * نهيبش ز مرگ و دم از رستخيز همه دم او خم همه دل‌شكن * همه روش ابر و همه تن دهن گهى داشت جوش از دل بيهشان * گه از ناف و گيسوى خوبان نشان به رنگ آينه بد زدوده ز زنگ * و ليكن چو سوهان همىسود چنگ ز باران گهى درع پرچين شدى * گه از باد چون جوشن كين شدى همه سيم كان گفتى اندر جهان * گدازيد و آمد برون از نهان ز پهناش ماهى به ماه آمدى * هم از بن به يك‌ساله راه آمدى ز هر سو بىاندازه در وى به جوش * بتان پرندين بر حله‌پوش