تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
فرستاد مر كاوه را كينه‌خواه * به خاور زمين با درفش و سپاه

نامهء فريدون به گرشاسب و خواندن او و آمدنش

دگر نامه‌يى ساخت زى سيستان * به نزد سپهدار گيتىستان نخست از سخن ياد دادار كرد * كه از نيست هست او پديدار كرد دگر گفت كاين نامهء دل‌فروز * فرستاده آمد به ارمزد روز به گرشاسب كين‌جوى كشورگشاى * جهان پهلوان كرد زابل خداى يل اژدهاكش به گرز و به تير * سوار هژبرافگن ديوگير فشارندهء خنجر سرفشان * فشانندهء خون گردنكشان ستانندهء گاه درگاه رزم * نشاننده شاه بر گاه بزم ز كام سمندش سته رود نيل * به خمّ كمندش سر ژنده پيل تو را مژده ز اختر كه چرخ بلند * به ما كرد تاج شهى ارجمند كسى را سزد پادشاهى درست * كه بر تن بود پادشاه از نخست خرد افسرش باشد و دادگاه * هش و راى دستور و دانش‌پناه مرا اين‌همه هست و از كردگار * شدم نيز بر خسروان كامگار به تو دارم اميد از آن بيشتر * كه بر كام ما بسته دارى كمر تو دانى كه از دين و آيين و راه * چه فرمان يزدان چه فرمان شاه شنيدم كه شد رام رايت زمان * رسيدت يكى نام‌جو ميهمان كه از جان فزون‌تر همىدانيش * نريمان جنگى همىخوانيش درختيست گل شادى آرد همى * وزو ميوه فرهنگ بارد همى چو نامه بخوانى سبك برگزين * بر ايوانت خرگاه و بر تخت زين مزن جز به ره دم برآراى كار * بيا و نريمان يل را بيار كه بايد تو را شد همى سوى چين * چو كاوه شد از سوى خاورزمين نوند شتابنده هنجارجوى * چنان شد كه بادش نه دريافت پوى سپهدار زابل چو نامه بخواند * بر آن مژده ده روز گوهر فشاند
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 459 | رضا قليخان هدايت