فرستاد مر كاوه را كينهخواه * به خاور زمين با درفش و سپاه
نامهء فريدون به گرشاسب و خواندن او و آمدنش
دگر نامهيى ساخت زى سيستان * به نزد سپهدار گيتىستان
نخست از سخن ياد دادار كرد * كه از نيست هست او پديدار كرد
دگر گفت كاين نامهء دلفروز * فرستاده آمد به ارمزد روز
به گرشاسب كينجوى كشورگشاى * جهان پهلوان كرد زابل خداى
يل اژدهاكش به گرز و به تير * سوار هژبرافگن ديوگير
فشارندهء خنجر سرفشان * فشانندهء خون گردنكشان
ستانندهء گاه درگاه رزم * نشاننده شاه بر گاه بزم
ز كام سمندش سته رود نيل * به خمّ كمندش سر ژنده پيل
تو را مژده ز اختر كه چرخ بلند * به ما كرد تاج شهى ارجمند
كسى را سزد پادشاهى درست * كه بر تن بود پادشاه از نخست
خرد افسرش باشد و دادگاه * هش و راى دستور و دانشپناه
مرا اينهمه هست و از كردگار * شدم نيز بر خسروان كامگار
به تو دارم اميد از آن بيشتر * كه بر كام ما بسته دارى كمر
تو دانى كه از دين و آيين و راه * چه فرمان يزدان چه فرمان شاه
شنيدم كه شد رام رايت زمان * رسيدت يكى نامجو ميهمان
كه از جان فزونتر همىدانيش * نريمان جنگى همىخوانيش
درختيست گل شادى آرد همى * وزو ميوه فرهنگ بارد همى
چو نامه بخوانى سبك برگزين * بر ايوانت خرگاه و بر تخت زين
مزن جز به ره دم برآراى كار * بيا و نريمان يل را بيار
كه بايد تو را شد همى سوى چين * چو كاوه شد از سوى خاورزمين
نوند شتابنده هنجارجوى * چنان شد كه بادش نه دريافت پوى
سپهدار زابل چو نامه بخواند * بر آن مژده ده روز گوهر فشاند