تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
خردمند اگر باغم و بىكسست * خرد غمگسار غم او بس است بود مرده هركس كه نادان بود * كه بىدانشى مردن جان بود دو گونه است مردن ز روى خرد * كه دانا جز از مرده‌شان نشمرد يكى تن كه بىجان بماند به جاى * دگر جان نادان دور از خداى تن ما يكى خانه‌دان شوره‌ناك * كه ريزد همى اندك‌اندكش خاك چو ديوار فرسود زير و زبر * سرانجام روزى درآيد به سر ببخش و بخور آنچه دارى مايست * كه چون بنهى و ندهى آن تو نيست تن از گنج دينار مفگن به رنج * ز نيكى و نام نكو ساز گنج گراميست تن تا بود جان پاك * چو جان شد كشان افگنندش به خاك به جانيم همواره تازان به راه * بدين دو نوند سپيد و سياه چنان كاروانى كزين شهر بر * بودشان گذر سوى شهر دگر يكى پيش و ديگر ز پس مانده باز * به نوبت رسيده به منزل فراز ازآن‌پس جهان پهلوان چون ز بخت * به جاى پدر يافت شاهى و تخت برادر يكى گرد جوينده كام * و را كه ز وى بود كورنگ نام

ذكر مردن اترط و پادشاهى گرشاسب به زابل و مولود نريمان و پادشاهى فريدون

ازو كودكى مانده مانند ماه * چو مه نيز ناديده گيتى دو ماه نريمان پدر كرده بد نام اوى * ز گيتى همو بد دلارام اوى به كام دلش پهلوان سترگ * همىپرورانيد تا شد بزرگ يلى شد كه چون نيزه برداشتى * سنان بر دل كوه بگذاشتى چو بنهادى از كينه بر چرخ تير * به پيكان درآوردى از چرخ تير همان سال ضحاك را روزگار * دژم گشت و شد سال عمرش هزار بيامد فريدون به شاهنشهى * از آن مارفش كرد گيتى تهى بر آن آتش مهرگان جشن ساخت * سر آتش از چرخ و مه برفراخت نشستنگه آمل گزيد از جهان * به هر كشور انگيخت كارآگهان