تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 457

مساهمون:

ص٤٥٧
چنين بود تا بود و زين‌سان بسيست * زيان يكى سود ديگر كسيست زمين تا به جايى نيفتد مغاك * دگر جا بلندى نگيرد ز خاك دودست‌ست مر چرخ را كارگر * بدين تيغ دارد به ديگر گهر يكى را به گوهر توانگر كند * يكى را بدان تيغ بىسر كند بسا كس كه صدساله را كار پيش * همىكرد و روزى نبد زنده بيش بسا ساليان بسته در بند و چاه * كه شد روز ديگر خداوند جاه

سفر كردن گرشاسب از افريقه

چه بايد به دنيا فزونى بريم * به دشمن گذاريم خود بگذريم چو از ريگ بگذشت و راه دراز * به ره مرغزارى خوش آمد فراز پر از مرغ رنگين همه مرغزار * به دستان خروشنده هر مرغزار ازآن‌پس گهى ديد برتر ز ميغ * كه از تيغ او برزدى ماه تيغ چنان ديد بس موج درياى تيز * كه برهم زدى گيتى از رستخيز تو گفتى زمين رزم سازد همى * سپه گشت و بر چرخ تازد همى

فى الحقائق

دل آنجا گرايد كه كامش رواست * خوش آنجاست گيتى كه دل را هواست خرد مام بايد همى هش پدر * دل پاك هم جفت و دانش پسر جهان را پرستندگى نارواست * پرستش خداى جهان را سزاست جهان جانگزاى است و او جانفزاى * جهان گم‌كننده‌ست [ و ] او رهنماى جهان جفت غم دارد او جفت ناز * جهان عمر كوته كند او دراز اگر هيچ سان دشمنت نيست كس * جهان دشمن آشكار است و بس چو مردم كه گويا ندارد زبان * چو آراسته پيكر پرنيان بود مرد دانا درخت بهشت * مر او را خرد بيخ و خوبى سرشت برش گونه‌گون دانش بىشمار * كه از چيدنش كم نگردد ز بار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 457 | رضا قليخان هدايت