تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦
سواران بريدند برگستوان * فگندند خفتان و مغفر گوان ز بس خون كه هر جاى پاشيده شد * زمين همچو روى خراشيده شد سپهبد بر شهر و آن مرز و رود * بزد خيمه تا لشكر آمد فرود چو بر تيره شعر شب ديرباز * سپيده كشيد از سپيدى طراز فروشست خور تختهء لاژورد * ز سيمين نقطها به زر آب زرد به دشت آمد از قيروان لشكرى * كه بگرفت از انبوهشان كشورى سپاهى چو آشفته پيلان مست * همه نيزه و گرز و خنجر به دست گرفته سپرها ز چرم نهنگ * برافگنده برگستوان پلنگ پر از رنگ ياقوت شد چهر تيغ * پر از اشك الماس شد چشم ميغ هوا پرده‌يى گشت چون قير تار * ز خشت اندرون پود و از تير تار ز بس خون روان گشت هر سو به تگ * زمين چون جگر جويها شد چو رگ ازآن‌پس به دريا درون ماهيان * همى كشته خوردند تا ماهيان شد آگنده بر مرد خفتان ز گرد * ز خون درعها گشت زنگار خورد ز بس جوش پيكار و رنج نهيب * نماند از ميان پهلوان را شكيب ميان دو صف با كمان و كمند * برون تاخت با ژنده پيلى بلند به زير اندرش گفتى آن پيل مست * سپه‌كش دزى بود پولاد بست دزى بر سر چارپويان ستون * ز درگاه دز اژدهايى نگون بسان كهى اژدها تيزپوى * چو كوهى خروشنده و رزم‌جوى ددش خشت و نخچير مردان جنگ * گياهانش زوبين عقابش خدنگ ز كفكش همى جوش بر ماه شد * زمين هركجا گام زد چاه شد سپهدار با اژدها فش درفش * برو كرده از گرد گيتى بنفش

فى الحكمة

هماورد سوى هماورد شد * در و دشت پرگرد ناورد شد همه دشت بد رود خون تاخته * سلاح و درفش سر انداخته