سواران بريدند برگستوان * فگندند خفتان و مغفر گوان
ز بس خون كه هر جاى پاشيده شد * زمين همچو روى خراشيده شد
سپهبد بر شهر و آن مرز و رود * بزد خيمه تا لشكر آمد فرود
چو بر تيره شعر شب ديرباز * سپيده كشيد از سپيدى طراز
فروشست خور تختهء لاژورد * ز سيمين نقطها به زر آب زرد
به دشت آمد از قيروان لشكرى * كه بگرفت از انبوهشان كشورى
سپاهى چو آشفته پيلان مست * همه نيزه و گرز و خنجر به دست
گرفته سپرها ز چرم نهنگ * برافگنده برگستوان پلنگ
پر از رنگ ياقوت شد چهر تيغ * پر از اشك الماس شد چشم ميغ
هوا پردهيى گشت چون قير تار * ز خشت اندرون پود و از تير تار
ز بس خون روان گشت هر سو به تگ * زمين چون جگر جويها شد چو رگ
ازآنپس به دريا درون ماهيان * همى كشته خوردند تا ماهيان
شد آگنده بر مرد خفتان ز گرد * ز خون درعها گشت زنگار خورد
ز بس جوش پيكار و رنج نهيب * نماند از ميان پهلوان را شكيب
ميان دو صف با كمان و كمند * برون تاخت با ژنده پيلى بلند
به زير اندرش گفتى آن پيل مست * سپهكش دزى بود پولاد بست
دزى بر سر چارپويان ستون * ز درگاه دز اژدهايى نگون
بسان كهى اژدها تيزپوى * چو كوهى خروشنده و رزمجوى
ددش خشت و نخچير مردان جنگ * گياهانش زوبين عقابش خدنگ
ز كفكش همى جوش بر ماه شد * زمين هركجا گام زد چاه شد
سپهدار با اژدها فش درفش * برو كرده از گرد گيتى بنفش
فى الحكمة
هماورد سوى هماورد شد * در و دشت پرگرد ناورد شد
همه دشت بد رود خون تاخته * سلاح و درفش سر انداخته