تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
نبودش برون راه كايد به جنگ * برو برشد آن غار چون گور تنگ ز خونش كه شد در هوا شاخ‌شاخ * همى لاله رست از كه و سنگلاخ خروشش همىبرگذشت از سپهر * دمش آتش و دود برزد به مهر به هر سنگ كافگندى از خشم و كين * هوا تيره گشتى و لرزان زمين سرانجام سنگى گران از برش * فروهشت كافشاند مغز از سرش تن نيلگونش وشىپوش گشت * چو كوهى بيفتاد و بىهوش گشت سبك پهلوان پيش آمد به هوش * به غار اندرون رفت چون شير زوش دو دست و دو پايش به خم كمند * فروبست و دندانش يكسر بكند گزيد از سپه مردم بىشمار * به كشتيش بردند زان ژرف غار خبر زى جزيره شد اندر زمان * بيامد ابا لشكرى بيكران بديدند هفتاد كشتى به راه * همى بادبانها كشيده به ماه چو بر سبز دشتى سواران جنگ * ازو هر سوارى درفشى به چنگ چو كوه روان هريكى بادوار * به هركه بر ابرى دگر سايه‌دار چو بر روى گردون پراگنده ميغ * همه ميغ را برق و باران ز تيغ درآمد به خشكى يل پهلوان * بزد صف كين با دلاور گوان نبد راه ايرانيان زى گريغ * ز پس موج دريا بد و پيش تيغ بكردند رزمى كه ازبس شتاب * ز خون هر زمين شد چو كشتى بر آب جهان نعرهء مرد جنگى گرفت * خور از رنگ خون چهر زنگى گرفت نوند يلان بد عنان‌دار ميغ * به كف‌شان درخش روان بار تيغ ز پيكانشان خون به جوش آمده * كمان گوشه‌ها سوى گوش آمده ز بس تن به شمشير بگذاشته * چنان ژرف دريا شد انباشته كه هر ميغش آن سال بد لاله‌گون * درخشش ز جان خواست باران و خون بكشتند ازيشان كه را يافتند * به تاراج بردند و بشتافتند اسيران ايران گره را ز بند * گشادند ناديده يك‌تن گزند