در نصيحت اترط به گرشاسب و واگذاشتن شاهى زابل به او
جوان گرچه دانا و دل پرفسون * بود نزد پير آزمايش فزون
جوان كينه را شايد و جنگ را * كهن پير تدبير و فرهنگ را
چهارست آهوى شاه آشكار * كه شه را نباشد بتر زين چهار
يكى خيرهرايى دوم بددلى * سيم زفتى و چارمين كاهلى
خرد شاه را بهترين افسرست * هش و دانشش نيكتر لشكرست
بهين گنج او هست داننده مرد * نكوتر سلاحش يلان نبرد
چو خواهى كه شاهى كنى راد باش * به هر كار بادانش و داد باش
نگهدار دستور فرخنده راى * به هر چاره يكتادل و رهنماى
سپهدار و گنجآگن و غمگسل * كديور به طبع و سپاهى به دل
خردمند كن حاجب و خوب كار * طرازندهء درگه و بزم و بار
به ديدار بايد كه نيكو بود * كجا پردهء روى شاه او بود
نبايد كه بىكار ماند سپاه * نه آسوده از رنج و تيمار شاه
نبايد مهان سپه سربهسر * كه پيوند سازند با يكدگر
كرا دوست دارى و كام تو اوست * مر آهوش را چون هنر دار دوست
گه خشم چون چهره كردى نژند * دژم باش و با كس به زودى مخند
كسى را كه دادى بزرگى و جاه * همان جاه مستان ازو بىگناه
منه نو رهى كان نه آيين بود * كه تا ماند آن بر تو نفرين بود
بدان كار ده كو نجويد ستم * نه آن را كه افزون پذيرد درم
بكش آتش خورد پيش از گزند * كه گيتى بسوزد چو گردد بلند
بسى گرد آميغ خوبان مگرد * كه تن سست و جان كم كند روى زرد
به ناآزموده مده دل نخست * كه لنگ ايستاده نمايد درست
به نيكويى آگن چو گنج آگنى * بدانش پراگن چو بپراگنى
سپهبد گرفت آنهمه پند ياد * و زانجا سوى سيستان رفت شاد