تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 449

مساهمون:

ص٤٤٩
درين شب سپهبد چو لختى غنود * ز بهر شبيخون برآراست زود كشيد ابر بيجاده‌فام از نيام * برانگيخت شبرنگ و برگفت نام سپه در هم افتاد شيب و فراز * ركاب از عنان كس ندانست باز رميدند پيلان و اسبان ز جاى * سپردند مر خيمه‌ها را به پاى همىتاخت هركس در آن جنگ و شور * يكى زى سلاح و يكى زى ستور دليران زابل چو شيران مست * دمان هر سويى گرز و خنجر به دست شد از تابش تيغها تيره‌شب * چو زنگى كه بگشايد از خنده لب تو گفتى به دوزخ درون اهرمن * دمد هر سو آتش همى از دهن كم از يك‌زمان خواست صد جا فزون * ز گردان تل كشته و رود خون چو سيم روان برزد از چرخ سر * بر آن سيم خورشيد بر بافت زر بد از رنگ خورشيد وز خون مرد * همه دشت چون ديبه سرخ و زرد سپهبد سوى صف پيلان دمان * چو باد از كمين تاخت بر زه كمان به كين اندر آن حمله بفگند تفت * ز پيلان برگستوان‌دار هفت به ترك و به جوشن ز كابل گروه * يكى ديده‌بان ديد بر تيغ كوه زدش بر بر دل خدنگى درشت * چنان كز دلش گشت ز آن‌سوى پشت ببد تير پنهان به سنگ اندرون * فتاد از كمر مرد بىجان نگون هم ايدون بر آن ديده‌بان يك گروه * شوند انبه از زير آن تيغ كوه بديدند در سنگ ناديده تير * يلان را همه چهره شد چون زرير بدانست هركس هم اندر زمان * كه آن زخم گرشاسب بد بىگمان كسى كو بدين‌سان شبيخون كند * همه آبها در شبى خون كند سپه را سبك پهلوان صف كشيد * جدا جاى هرجا كسى برگزيد به زخم سر تيغ الماس‌چهر * همى خون فشاندند بر ماه و مهر شل و تير پيوسته چون تار و پود * چكاچاك برخاست از ترك و خود عقيقى شد از خون به فرسنگ سنگ * فروريخت از چنگ خرچنگ چنگ ز بس خنجر و نيزهء جان‌ستان * زمين همچو آتش بد و نيستان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 449 | رضا قليخان هدايت