درين شب سپهبد چو لختى غنود * ز بهر شبيخون برآراست زود
كشيد ابر بيجادهفام از نيام * برانگيخت شبرنگ و برگفت نام
سپه در هم افتاد شيب و فراز * ركاب از عنان كس ندانست باز
رميدند پيلان و اسبان ز جاى * سپردند مر خيمهها را به پاى
همىتاخت هركس در آن جنگ و شور * يكى زى سلاح و يكى زى ستور
دليران زابل چو شيران مست * دمان هر سويى گرز و خنجر به دست
شد از تابش تيغها تيرهشب * چو زنگى كه بگشايد از خنده لب
تو گفتى به دوزخ درون اهرمن * دمد هر سو آتش همى از دهن
كم از يكزمان خواست صد جا فزون * ز گردان تل كشته و رود خون
چو سيم روان برزد از چرخ سر * بر آن سيم خورشيد بر بافت زر
بد از رنگ خورشيد وز خون مرد * همه دشت چون ديبه سرخ و زرد
سپهبد سوى صف پيلان دمان * چو باد از كمين تاخت بر زه كمان
به كين اندر آن حمله بفگند تفت * ز پيلان برگستواندار هفت
به ترك و به جوشن ز كابل گروه * يكى ديدهبان ديد بر تيغ كوه
زدش بر بر دل خدنگى درشت * چنان كز دلش گشت ز آنسوى پشت
ببد تير پنهان به سنگ اندرون * فتاد از كمر مرد بىجان نگون
هم ايدون بر آن ديدهبان يك گروه * شوند انبه از زير آن تيغ كوه
بديدند در سنگ ناديده تير * يلان را همه چهره شد چون زرير
بدانست هركس هم اندر زمان * كه آن زخم گرشاسب بد بىگمان
كسى كو بدينسان شبيخون كند * همه آبها در شبى خون كند
سپه را سبك پهلوان صف كشيد * جدا جاى هرجا كسى برگزيد
به زخم سر تيغ الماسچهر * همى خون فشاندند بر ماه و مهر
شل و تير پيوسته چون تار و پود * چكاچاك برخاست از ترك و خود
عقيقى شد از خون به فرسنگ سنگ * فروريخت از چنگ خرچنگ چنگ
ز بس خنجر و نيزهء جانستان * زمين همچو آتش بد و نيستان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 449
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٤٩