نگارنده خون از سنانها زمين * گشاينده مرگ از كمانها كمين
شده تيغها در سرانداختن * چو بازيگر از گويها باختن
بد آتش ز هر حلقهيى درعپوش * زبانه زبانه برآورده جوش
سم اسب از گرد و سنگ سياه * همىكرد چون سرمه در چشم ماه
كه و دشت از افگنده شد ناپديد * گريزنده را كس دو يك جا نديد
آمدن گرشاسب به بتخانهء نوبهار
چو آمد به بتخانهء نوبهار * يكى خانه ديد از خوشى چون بهار
ز بر جزع و ديوار بام از رخام * درش زر پخته زمين سيم خام
ز گوهر يكى تخت در پيشگاه * بتى بر وى از زر و پيكر چو ماه
كنيزان يكى خيل پيشش به پاى * پريوش همه گلرخ و دلرباى
از آنجا سپه سوى كابل كشيد * بر شهر لشكر فرود آوريد
ز كابل به گردون برآورد خاك * سپه دست تاراج بردند پاك
در آن شهر و بوم آتش و گرد خاست * ز هر سو خروش زن و مرد خاست
چنان شهر زير و زبر داشتند * كه يك خشت بر خشت نگذاشتند
كنيزان گلرخ فزون از هزار * به دست آمدش هريكى چون نگار
ازيشان يكى دخت دلخواه بود * كه دخت شه و بر بتان شاه بود
ز ره كرد گلنار سرو روان * ز عنبر زده نقطه بر ارغوان
به خنده لبش لالهء مى سرشت * پر از ژاله هر لاله ز ابر بهشت
هزارش گره سنبل پرشكن * به مه بر زره ساز و عنبرفگن
سر هر شكن مشك را مايهدار * خم هر گره بر گلى سايهدار
چنان شيفته شد بر آن دلفريب * كه بىاو زمانى نبودش شكيب