ز خون دليران و گرد سپاه * زمين گشت سرخ و هوا شد سياه
شده پاره بر شيرمردان زره * ز خون بسته بر نيزههاشان گره
زمين از پى پيل پرژرف چاه * چو كاريز خون را به هر چاه راه
خزانيست آن دشت گفتى ز رنگ * درختان يلان باغ ميدان جنگ
چمن صف دم بددلان باد سرد * روان خون چو مى چهرهها برگ زرد
دگرباره گردان پرخاشجو * به ناكام زى جنگ دادند رو
ده و گير برخاست با دار و برد * هوا چون بيابان شد از تيره گرد
بيابانى آشفته بر رنگ قير * در آن غول مرگ و گيا خشت و تير
ز جر كمان كوفته كوه و برز * دريد آسمان از چكاچاك گرز
بباريد چندان دم خون ز تيغ * كه باران به سالى نيامد ز ميغ
به اندرز كردن همه خستگان * وزان خستگان زارتر بستگان
پس كه چو خور ساز رفتن گرفت * رخش اندكاندك نهفتن گرفت
غو ديدهبان از بر مه رسيد * كه آمد درفش سپهبد پديد
خروش يلان شد ز شادى به ابر * ستد نالهء كوس گوش هزبر
در صفت تيرگى شب و شبيخون گرشاسب بر سپاه كابل شاه
شبى بود زنگى سيهتر ز زاغ * مه نو چو در دست زنگى چراغ
سياهيش هم در سياهى پذير * چو موج از در موج درياى قير
چو زنگى به قير اندر اندوده روى * سيهجامه و رخ فروهشته موى
چنان تيره گفتى كه از لب خروش * ز بس تيرگى ره نبردى به گوش
به زندان شب درببند آفتاب * فروهشته از ديدگان پَرْو خواب
بسان تن بىروان بد زمين * هوا چون دژم سوگىيى دل غمين
بر آن سوگ بركرده گردون ز اشك * رخ نيلگون پر ز سيمين سرشك
چو خم گشته چوگانى از سيم ماه * در آن خم به ديدار گوى سياه
تو گفتى سپهر آينهست از فراز * ستاره درو چشم زنگيست باز