تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
ز خون دليران و گرد سپاه * زمين گشت سرخ و هوا شد سياه شده پاره بر شيرمردان زره * ز خون بسته بر نيزه‌هاشان گره زمين از پى پيل پرژرف چاه * چو كاريز خون را به هر چاه راه خزانيست آن دشت گفتى ز رنگ * درختان يلان باغ ميدان جنگ چمن صف دم بددلان باد سرد * روان خون چو مى چهره‌ها برگ زرد دگرباره گردان پرخاش‌جو * به ناكام زى جنگ دادند رو ده و گير برخاست با دار و برد * هوا چون بيابان شد از تيره گرد بيابانى آشفته بر رنگ قير * در آن غول مرگ و گيا خشت و تير ز جر كمان كوفته كوه و برز * دريد آسمان از چكاچاك گرز بباريد چندان دم خون ز تيغ * كه باران به سالى نيامد ز ميغ به اندرز كردن همه خستگان * وزان خستگان زارتر بستگان پس كه چو خور ساز رفتن گرفت * رخش اندك‌اندك نهفتن گرفت غو ديده‌بان از بر مه رسيد * كه آمد درفش سپهبد پديد خروش يلان شد ز شادى به ابر * ستد نالهء كوس گوش هزبر

در صفت تيرگى شب و شبيخون گرشاسب بر سپاه كابل شاه

شبى بود زنگى سيه‌تر ز زاغ * مه نو چو در دست زنگى چراغ سياهيش هم در سياهى پذير * چو موج از در موج درياى قير چو زنگى به قير اندر اندوده روى * سيه‌جامه و رخ فروهشته موى چنان تيره گفتى كه از لب خروش * ز بس تيرگى ره نبردى به گوش به زندان شب درببند آفتاب * فروهشته از ديدگان پَرْو خواب بسان تن بىروان بد زمين * هوا چون دژم سوگىيى دل غمين بر آن سوگ بركرده گردون ز اشك * رخ نيلگون پر ز سيمين سرشك چو خم گشته چوگانى از سيم ماه * در آن خم به ديدار گوى سياه تو گفتى سپهر آينه‌ست از فراز * ستاره درو چشم زنگيست باز