تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
دليران زابل همه ترگ و تيغ * فگندند و جستند راه گريغ يكى نامه اترط به گرشاسب زود * نمود و نبشت آنچه آن رفته بود

فرستادن اترط سوار نزد گرشاسب

فرستاده بر حد رى شد برون * يكى بادپا كوه كوهان هيون شكيب آورى رهبر تيزگام * ستورى خوش و خوش‌خوى و كش خرام كم‌آساى و دمساز و هنجارجوى * سبك‌پاى و آسان‌رو و تيزپوى شتابنده از پيش و رهبر ز پس * جهنده رهان و گريزنده رس چو موج از نهيب و چو آتش ز تاب * چو خاك از درنگ و چو باد از شتاب به روى از خرد تيزديدارتر * به پاى از كمان تيزرفتارتر به كردار برنادل و تيزهوش * به ره ديده‌بان چشم جاسوس گوش كمان‌وار گردنش و جستن چو تير * خميرش پى و خاره زو چون خمير اگر سينه بر طور سينا زدى * بكندى و در ژرف دريا زدى پى مورچه بر لباس سياه * بديدى به چشم از دو صد ميل راه به پاى آن كجا ديده بگماشتى * سبكتر ز ديدار بگذاشتى تنش ابر شد برق دندان تيز * خويش قطره باران و كف برف ريز ز منزل به منزل همىشد جهان * سبك همچو آوا به گوش از دهان چو انگشت كاسان گذارد شمار * پيش بد گذارندهء كوه و غار به يك چشم‌زخم آزمون را درنگ * بخست از شدن تا به شهر زرنگ سپهدار خواندش بر خويش زود * بپرسيد و خواند آنچه در نامه بود به بور تكاور برافگند زين * دو صد گرد كرد از دليران گزين شب و روز پوينده زان سان شتافت * كه باد وزان گرد اسبش نيافت چنين تا فروشد سپهرى درفش * ز شب گشت زربفت گيتى بنفش وزان سو چو از شهر زابل سپاه * سوى جنگ برد اترط كينه‌خواه ز بس گرز بر ترگها كوفتن * فتاد آسمان را دل آشوفتن