سر از سنگ او پهلوان دركشيد * از آن رفت و شد در زمين ناپديد
دگر ره درآمد پر از چينرخان * زدش بر سر آن شاخ شاخاستخوان
نخستش به كتف آن سپر كرد خورد * به گرز اندر آمد سپهدار گرد
چنان زدش بر سر به زور دو دست * كه با مغز و خون چشمش از سر بجست
پياده بدانكه چو نخچيرگير * همىشد ز پس تا فگندش به تير
يكى پيك با باد همراه كرد * پدر را ز كار خود آگاه كرد
هم از ره عروس نو و شاه نو * در ايوان نشستند بر گاه نو
به آيين آن روزگار نخست * ز سر بازبستند عقد درست
ذكر مردن حاكم كابل و مخالفت پسر او با اترط و گرشاسب
درين عيش بد پهلوان سپاه * كه از شاه كابل تهى ماند گاه
پسر داشت بنشست بر جاى او * بگرديد از آيين و از راى او
رسيد از در مرز كابلستان * به كينجويى از شاه زابلستان
خبر شد به اترط شه سرفراز * سبك خواند لشكر ز هر سو فراز
بغريد كوس و برآمد نبرد * درخشيد تيغ و بجوشيد مرد
نوان گشت بوم و جهان شد سياه * بلرزيد مهر و بجوشيد ماه
سر خنجر آتش شد و كرد دود * چو آتش كزو جوش برخاست زود
يكى بزمگه بود گفتى نه رزم * دليران درو بادهخواران بزم
غو كوسشان زخم بربطسراى * دم گاو دم نالهء كرّناى
روان خون چو مى نالهشان بانگ زير * پياله سر خنجر و نقل تير
به هر گوشهيى مستى افتاد خوار * چو مستى كه هرگز نشد هوشيار
به پيوست رزم گران كز سپهر * گريزنده شد ماه و گم گشت مهر
فگنده سر نيزهء جان ستان * يكى را نگون ديگرى را ستان
ز بس خون خسته زمين لالهزار * وزان خستگان خاسته ناله زار
تن پيل پرخون و پرتير و خشت * چو ز آب بقم رسته بر كوه كشت