تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
سر از سنگ او پهلوان دركشيد * از آن رفت و شد در زمين ناپديد دگر ره درآمد پر از چين‌رخان * زدش بر سر آن شاخ شاخ‌استخوان نخستش به كتف آن سپر كرد خورد * به گرز اندر آمد سپهدار گرد چنان زدش بر سر به زور دو دست * كه با مغز و خون چشمش از سر بجست پياده بدانكه چو نخچيرگير * همىشد ز پس تا فگندش به تير يكى پيك با باد همراه كرد * پدر را ز كار خود آگاه كرد هم از ره عروس نو و شاه نو * در ايوان نشستند بر گاه نو به آيين آن روزگار نخست * ز سر بازبستند عقد درست

ذكر مردن حاكم كابل و مخالفت پسر او با اترط و گرشاسب

درين عيش بد پهلوان سپاه * كه از شاه كابل تهى ماند گاه پسر داشت بنشست بر جاى او * بگرديد از آيين و از راى او رسيد از در مرز كابلستان * به كين‌جويى از شاه زابلستان خبر شد به اترط شه سرفراز * سبك خواند لشكر ز هر سو فراز بغريد كوس و برآمد نبرد * درخشيد تيغ و بجوشيد مرد نوان گشت بوم و جهان شد سياه * بلرزيد مهر و بجوشيد ماه سر خنجر آتش شد و كرد دود * چو آتش كزو جوش برخاست زود يكى بزمگه بود گفتى نه رزم * دليران درو باده‌خواران بزم غو كوسشان زخم بربطسراى * دم گاو دم نالهء كرّناى روان خون چو مى ناله‌شان بانگ زير * پياله سر خنجر و نقل تير به هر گوشه‌يى مستى افتاد خوار * چو مستى كه هرگز نشد هوشيار به پيوست رزم گران كز سپهر * گريزنده شد ماه و گم گشت مهر فگنده سر نيزهء جان ستان * يكى را نگون ديگرى را ستان ز بس خون خسته زمين لاله‌زار * وزان خستگان خاسته ناله زار تن پيل پرخون و پرتير و خشت * چو ز آب بقم رسته بر كوه كشت
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 446 | رضا قليخان هدايت