تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
نشاندش بر اسب و ميان بست تنگ * سپهبد همىشد به كف پالهنگ رخ شه زانده پرآژنگ شد * ز كرده پشيمان و دلتنگ شد سپهبد شتابنده‌تر شد ز ماه * زمانى برآسود و برداشت راه به‌سوى بيابان بشد باشتاب * همىراند يك هفته بىخورد و خواب بيابانى آمدش ناگاه پيش * ز تابيدن مهر پهناش بيش چه دشتى كه گر وى بدى چرخ ماه * در و ماه هر شب شدى گم ز راه هواش آتش و اخگر تفته بوم * گياهش همه زهر و بادش سموم درشتيش چون داغ در دل نهان * درازيش چون روزگار جهان به پهناى گيتى نشيب و فراز * تو گفتى كه فرشيست گسترده باز ز شوره درو پود وز ريگ تار * ز دوزخش رنگ وز ديوان شكار به كوهى رسيدند سر در سپهر * بر آن كه دزى برتر از چرخ مهر

صفت كوه و دز و زنگى حاكم دز و كشتن گرشاسب او را

تو گفتى كه تن بد مگر چرخ ماه * مر او را سر آن كوه و آن دز كلاه در آن دز يكى زنگى پرستيز * كه غول از نهيبش گرفتى گريز به چهره سياه و به بالا دراز * به ديدار ديو و به دندان گراز چو گرشاسب نزديك آن دز رسيد * ز ره ديده‌بانش جرس بركشيد سبك جست زنگى بر آواى زنگ * شده مست و طاسى پر از مى به چنگ چنان نعره‌يى زد كه كه شد نوان * نگه كرد ناگه بر او پهلوان دمان زنگىيى ديد چون كوه قار * كه ابليس جستى ازو زينهار سيه كردى از چهره گيتىفروز * شب آوردى از سايهء خود به روز به بالا چو بررفته از اوج ساج * به دندان چو دو شانه برهم ز عاج دو چشمش چو در گنبد قيرفام * نشانده ز پيروزه مينا و جام به سر برش مويى گره در گره * چو بر قير زنگار خورده زره سوى پهلوان شد ز غضبان [ و ] چنگ * بينداخت آن صد منى خاره سنگ