به دو گفت كز خانه آوارهام * ز ايران يكى مرد بيچارهام
به پيوند شاه آمدم مهرجوى * بخواهم كشيدن كمان پيش اوى
سلاح ار ندارم نه لشكر نه گنج * دل و زور دارم به هنگام رنج
خرد جوشن و بازويم خنجرست * هنر گنج و تير و سنان لشكرست
به شاه آگهى داد سالار بار * به دو گفت شه هم كنونش درآر
بود ابله و غرچه او بىگمان * بخنديم بارى ازو يكزمان
چو پيش شه آمد زمين داد بوس * بپرسيد شاهش ز روى فسوس
چه نامى بدين برز و اين شاخ و بال * به بالابلندى و آگنده يال
به دو گفت گرد سپهبدنژاد * مرا نام بابم كمانكش نهاد
به دامادى شه گر آيم پسند * بخواهم كشيد آن كمان بلند
چنانش كشم چون درآرم به زه * كه بپسندى و گويى از دل كه زه
به دو گفت شاه ار كنى اين درست * به يزدان كه فرزند من جفت توست
و گر نايى از راه پيمان برون * بدار اندر آويزمت سرنگون
چو شد بسته پيمانشان زين نشان * كمان آوريدند ده تن كشان
نشسته به نزد پدر ماهچهر * شده گونه از روى و لرزان ز مهر
سپهبد چو ديد آن به زانو نشست * به ديدار دلبر بيازيد دست
كمان را ز بالاى سر برفراشت * به انگشت چون چرخ گردان بگاشت
به زانو نهاد و به زه بركشيد * پس آنگاه نرمك سه زه دركشيد
پسين زه درآهيخت زان سان شگفت * كه هر دو كمان گوشه گوشش گرفت
كمان كرد او نيم زه لختلخت * هم ايدون بينداخت در پيش تخت
برآمد يكى نعره زان سركشان * درو خيره شد شاه و گردنكشان
برآشفت شه گفت با انجمن * دريغ از پى دختر اين رنج من
بروكت شب تيره گم باد راه * پست آتش و باد و پيش آب و چاه
نهادش كف اندر كف پهلوان * رويد از برم گفت هين هر دوان
اگرتان بود ديگر اينجا درنگ * نبينيد جز دار و باران سنگ
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 444
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٤٤