تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 444

مساهمون:

ص٤٤٤
به دو گفت كز خانه آواره‌ام * ز ايران يكى مرد بيچاره‌ام به پيوند شاه آمدم مهرجوى * بخواهم كشيدن كمان پيش اوى سلاح ار ندارم نه لشكر نه گنج * دل و زور دارم به هنگام رنج خرد جوشن و بازويم خنجرست * هنر گنج و تير و سنان لشكرست به شاه آگهى داد سالار بار * به دو گفت شه هم كنونش درآر بود ابله و غرچه او بىگمان * بخنديم بارى ازو يك‌زمان چو پيش شه آمد زمين داد بوس * بپرسيد شاهش ز روى فسوس چه نامى بدين برز و اين شاخ و بال * به بالابلندى و آگنده يال به دو گفت گرد سپهبدنژاد * مرا نام بابم كمان‌كش نهاد به دامادى شه گر آيم پسند * بخواهم كشيد آن كمان بلند چنانش كشم چون درآرم به زه * كه بپسندى و گويى از دل كه زه به دو گفت شاه ار كنى اين درست * به يزدان كه فرزند من جفت توست و گر نايى از راه پيمان برون * بدار اندر آويزمت سرنگون چو شد بسته پيمانشان زين نشان * كمان آوريدند ده تن كشان نشسته به نزد پدر ماه‌چهر * شده گونه از روى و لرزان ز مهر سپهبد چو ديد آن به زانو نشست * به ديدار دلبر بيازيد دست كمان را ز بالاى سر برفراشت * به انگشت چون چرخ گردان بگاشت به زانو نهاد و به زه بركشيد * پس آنگاه نرمك سه زه دركشيد پسين زه درآهيخت زان سان شگفت * كه هر دو كمان گوشه گوشش گرفت كمان كرد او نيم زه لخت‌لخت * هم ايدون بينداخت در پيش تخت برآمد يكى نعره زان سركشان * درو خيره شد شاه و گردنكشان برآشفت شه گفت با انجمن * دريغ از پى دختر اين رنج من بروكت شب تيره گم باد راه * پست آتش و باد و پيش آب و چاه نهادش كف اندر كف پهلوان * رويد از برم گفت هين هر دوان اگرتان بود ديگر اينجا درنگ * نبينيد جز دار و باران سنگ