تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 443

مساهمون:

ص٤٤٣
زنخدان چو از سيم پاكيزه گو * كه افتد چو از نوك چوگان به دو بناگوش تابنده خورشيدوار * فروهشته زو حلقهء زرنگار چو دو مه يكى كرده ديگر دونيم * يكى ماه از زر و ديگر ز سيم دو بيجاده گفتى كه جادو نهفت * ميانشان به الماس بيجاده سفت به مه برش درعى ز مشك و عبير * گه از تاب چين ساز و گه خم‌پذير شكنش آتش نيكوى تافته * گهرهاش دست زمان بافته دو بادام دو ترك سنبل‌پرست * يكى نيم‌خواب و يكى نيم‌مست ز خنده لبش چشمهء نوش ناب * فشانده درو قطره‌قطره گلاب به سيمين ستون خم درآورد و گفت * كه بايدت مهمان ناخوانده جفت سپهدار برجست و بردش نماز * مزيدش دو ياقوت گوينده راز به دو اندر آويخت آن دل‌گسل * چو معنى ز گفتار شيرين بدل به رويش بر از بوسهء درپوش * همىريخت بر لاله شكر ز نوش نشستند و بزم مى آراستند * همى ياد يكديگران خواستند بلورين پياله ز مى لاله شد * كف مى چو بر لاله بر ژاله شد سپهدار گفتا سپاس از خداى * كه جفتى مرا چون تو آمد به جاى همه بودشان رامش و مىگسار * مى و نقل و بازى و بوس و كنار به يك چيزشان طبع رنجور بود * كه انگشت از انگشترى دور بود چو از باده سرشان گران‌بار شد * سمن برگ هر دو چو گلنار شد يل نيو را كرد بدرود ماه * بشد باز گلشن به آرامگاه همه‌شب دژم هر دو از مهر و تاب * نه با دل شكيب و نه با ديده خواب

رفتن گرشاسب به بارگاه شاه و مدعى كشيدن كمان سخت و كشيدن كمان و گرفتن دختر پادشاه را

چو بنهاد گردون ز ياقوت زرد * روان مهره بر بيرم لاجورد سپهبد سوى درگه شاه شد * به نزد سيه‌پوش درگاه شد