گهى خفت بر سنبل و ياسمن * گهى با چمانه چمان در چمن
بت لالهرخ پهلوان را بديد * كه در سايهء گل همى مىكشيد
يكى سرو با خسروانى قباى * به فر و به فال همايون هماى
رخش چون مه و گرد ماه بلند * ز بالا برافگنده مشكين كمند
دو لب همچو لاله به گردش عبير * تو گفتى كه حورا به دو داده شير
هم ايدون همه فر و فرهنگ و هوش * درو زور و گردى و مردى و جوش
ندانمش گفت اربه چهر و نژاد * و ليكن چو او كس ندارد به ياد
به زور و سوارى و بالا و برز * به درد دل كوه خارا به گرز
به ديدن رخش جان فزايد همى * به گفتار خوش دل ربايد همى
شكيبايى از لالهرخ دور شد * هوا در دلش نيش زنبور شد
جوانى كه [ ا ] ز فر و بالاى و چهر * همى مه بر او آرزو كرد مهر
دو رخ چون دو خورشيد سنبلپرست * درآورده شب گرد خورشيد دست
شد آن لالهرخ رخ زريرى شده * دو نوش از دم سرد خيرى شده
تو گفتى كه از آتش مهر و شرم * به تن برش هر موى داغيست گرم
سوى خانه شد وز دو بادام مست * به مژگان همى ياسمين را بخست
به دو دايه گفتا كه انده مدار * كه كارت هم آخر كنم چون نگار
چو شب گيل شد در گليم سياه * ورا زرد گيلى سپر گشت ماه
آمدن دختر نزد گرشاسب
سوى باغ با دايه ناگه ز در * درآمد پريچهرهء سيمبر
يكى جام زرين به كف پرنبيد * چو لاله مى و جام چون شنبليد
نهقته به زربفت چينى برش * ز ياقوت و در افسرى بر سرش
خرامان چو با ماه پيوسته سرو * ز گيسو چو در دام مشكين تذرو
دو زلفش به هم جيم و در جيم دال * دهن ميم و از مشك بر ميم خال
دو برگ گلش سوسن مى سرشت * دو شمشاد عنبرفروش بهشت