تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
يكى نيك كه كز گل گونه‌گون * در آن كوه سر صد هزاران فزون ز شمشاد و از سوسن و ياسمن * ز نسرين و از نرگس و نسترن همه كوه چون تخت گوهرفروش * ز استبرق و لالهء لعل‌پوش به هر سو يكى آبدان چون گلاب * شناور شده ماغ بر روى آب چو زنگى كه بستر ز جوشن كند * چو هندو كه آيينه روشن كند بسى چشمه آب روان جاىجاى * به هر گوشه مرغان دستان‌سراى

شنيدن گرشاسب صفت حسن دختر پادشاه روميه را و تنها رفتن به آنجا و ديدن دختر او را و عاشق شدن

بيامد چنين تا به دژهوخت‌گنگ * كه ناورد جايى زمانى درنگ چو آمد به زابل يل كينه‌توز * برآسود با كام دل چند روز مر او را يكى دخت عم‌زاده بود * كه مه دل به خوبى به دو داده بود به زلف از شبه گرد مه شب‌نما * به جادو دو چشم از پرى دلربا پدر زو به پيوند او جست كام * نشد گرد سركش بدين كار رام پژوهيد بسيار و كوشيد چند * نيامد ز خوبان كسش دل‌پسند به روم اندرون بد شهى نام‌جوى * كه در روميه بودى آرام اوى بدش دخترى لاله‌رخ كز پرى * ربودى دل از شوخى و دلبرى گل نيكويى را رخش بوستان * بدان بوستان داده دل دوستان رخش ماه و بر ماه زنگى سپاه * زنخ سيب و بر سيب دل دزد چاه چو زد پهلوان چندگه راى جفت * نهانى ازو رادمرديش گفت سمند تكاور برافگند زين * برون رفت تنها دلير گزين ز ناگه بر مرغزارى رسيد * درختان بارآور و سبزه ديد يكى چشمه چون چشم روشن به رنگ * چو از آينه پاك بزدوده زنگ تو گفتى يكى بوته بد ساخته * به جوش اندرو سيم بگداخته سوى روميه شاد و با فرهى * و زانجاى شد زاد سرو سهى