نشستن گرشاسب به كشتى و آمدن به ايران زمين
ز كشتى شد آن آب ژرف از نهاد * چو دشتى پر از كوه تازان به باد
تو گفتى كه كيمخت هامون نيل * به حمله به درد همى ژنده پيل
چو پيلى به ميدان تك زود تاب * و را پيلبان باد و ميدانش آب
تكش تيز و رفتنش بىدست و پاى * نه خفتنش كام و نه رفتنش راى
به رفتن برآورده پر مرغوار * همه ره به سينه خزنده چو مار
گهى حلقه خرطومش اندر شكم * گهى بسته با گاوماهى به هم
يكى دشت هامونش سيمابرنگ * سراسر چو پولاد بزدوده زنگ
زمينى نماينده همچون سپهر * در او چون در آيينه ديدار چهر
بيابان آشفته بىسنگ و خاك * مغاكش گهى كوه و گه كه مغاك
يكى دشت سيمين چو آتش به جوش * گه آسوده از نعره گه باخروش
به ديدن چنان كابگينه ز زنگ * بسودن چو كوبنده بر سنگ سنگ
دوان و در آن دشت راه دراز * گهى شيب برنده گاهى فراز
گهى چون يكى خانه در ژرف غار * گهى چون دزى از بر كوهسار
رسيدند در پاى كوهى بلند * گذشته ز اندازهء چون و چند
بر آن دامن كوه يك بيشه بود * درختان او صندل و چوب عود
سبك بست گرشاسب كين را ميان * همان شصت كشتى ز ايرانيان
چنان تير باريد گرد دلير * كه هر ماهىيى تركشى شد ز تير
همى موج بر اوج مه راه زد * ز ماهى تن كشته بر ماه زد
ز آتش همى روى دريا به چهر * چنان شد كه شب پرستاره سپهر
شد از خون تن ماهيان لعلپوش * دل ميغ زد ز آب شنگرف جوش
همىرفت هر كشتىيى زو نگون * درآويخته بادبان پر ز خون
گرفتند سى كشتى ايران سپاه * بكشتند هركس كه بد كينهخواه
سرانديب شد زين سخن پر ز جوش * ز شيون برآمد ز هر سو خروش
به كوه سرانديب جستند راه * چو كوهى بلنديش بر چرخ ماه