تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠

نشستن گرشاسب به كشتى و آمدن به ايران زمين

ز كشتى شد آن آب ژرف از نهاد * چو دشتى پر از كوه تازان به باد تو گفتى كه كيمخت هامون نيل * به حمله به درد همى ژنده پيل چو پيلى به ميدان تك زود تاب * و را پيلبان باد و ميدانش آب تكش تيز و رفتنش بىدست و پاى * نه خفتنش كام و نه رفتنش راى به رفتن برآورده پر مرغ‌وار * همه ره به سينه خزنده چو مار گهى حلقه خرطومش اندر شكم * گهى بسته با گاوماهى به هم يكى دشت هامونش سيماب‌رنگ * سراسر چو پولاد بزدوده زنگ زمينى نماينده همچون سپهر * در او چون در آيينه ديدار چهر بيابان آشفته بىسنگ و خاك * مغاكش گهى كوه و گه كه مغاك يكى دشت سيمين چو آتش به جوش * گه آسوده از نعره گه باخروش به ديدن چنان كابگينه ز زنگ * بسودن چو كوبنده بر سنگ سنگ دوان و در آن دشت راه دراز * گهى شيب برنده گاهى فراز گهى چون يكى خانه در ژرف غار * گهى چون دزى از بر كوهسار رسيدند در پاى كوهى بلند * گذشته ز اندازهء چون و چند بر آن دامن كوه يك بيشه بود * درختان او صندل و چوب عود سبك بست گرشاسب كين را ميان * همان شصت كشتى ز ايرانيان چنان تير باريد گرد دلير * كه هر ماهىيى تركشى شد ز تير همى موج بر اوج مه راه زد * ز ماهى تن كشته بر ماه زد ز آتش همى روى دريا به چهر * چنان شد كه شب پرستاره سپهر شد از خون تن ماهيان لعل‌پوش * دل ميغ زد ز آب شنگرف جوش همىرفت هر كشتىيى زو نگون * درآويخته بادبان پر ز خون گرفتند سى كشتى ايران سپاه * بكشتند هركس كه بد كينه‌خواه سرانديب شد زين سخن پر ز جوش * ز شيون برآمد ز هر سو خروش به كوه سرانديب جستند راه * چو كوهى بلنديش بر چرخ ماه