سنانش همه مرگ را چنگ داد * خدنگش ز خون ريگ را رنگ داد
كجا خنجرش رزمسازى گرفت * همى در كفش مهره بازى گرفت
همه مهره كاندر هوا تاختى * سر سركشان بود كانداختى
تو گفتى تنش كوه آهن كشست * مگر اسبش از آب و از آتشست
ز بس كشته كافگند از پيش و پس * خروش سروش آمد از بر كه بس
چو برزد سر از كه درفش بنفش * مه نو شدش ماه روى درفش
غوطبل برگشتن از رزمگاه * برآمد شبان جنگ را بست راه
رسيدن گرشاسب به جزيرهء نسناس و كشتن جمعى از آنها
همانگه غريوى ز لشكر بخاست * كه مر ديو نسناس را بيشه جاست
سپهبد روان جست با گرز جنگ * بپوشيد درع و ميان بست تنگ
يكى گفت تندى مكن زين غريو * درين بيشه نسناس باشد نه ديو
به بالا يكايك چو سرو بلند * به اندام هر موى چون گوسفند
همه سرخروى و همه تيرهموى * دو سوى قفا چشم و دو سوى روى
دو زيشان درآرند پيلى به زير * كشند و خورند [ و ] نگردند سير
سپهبد به دادار سوگند خورد * كه امروز تنها گزينم نبرد
بگفت اين و شد سوى بيشه روان * همىگشت با گرز و تير و كمان
ز نسناس شش ديد جايى به هم * يكى پيل كشته دريده شكم
به خنجر دو را پاى افگند و دست * دو را زير گرز گران كرد پست
دو با خشم و كين زو درآويختند * به دندان ازو خون فروريختند
بزد هر دو را نيزهء دل شكاف * بدريدشان از گلو تا به ناف
بفرمود تا پوستهاشان به گاه * به كشتى كشند اندر آگنده كاه
به ايرانيان داد كشتى دو شصت * به دو كشتى او با سپه برنشست