تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
سنانش همه مرگ را چنگ داد * خدنگش ز خون ريگ را رنگ داد كجا خنجرش رزم‌سازى گرفت * همى در كفش مهره بازى گرفت همه مهره كاندر هوا تاختى * سر سركشان بود كانداختى تو گفتى تنش كوه آهن كشست * مگر اسبش از آب و از آتش‌ست ز بس كشته كافگند از پيش و پس * خروش سروش آمد از بر كه بس چو برزد سر از كه درفش بنفش * مه نو شدش ماه روى درفش غوطبل برگشتن از رزمگاه * برآمد شبان جنگ را بست راه

رسيدن گرشاسب به جزيرهء نسناس و كشتن جمعى از آنها

همان‌گه غريوى ز لشكر بخاست * كه مر ديو نسناس را بيشه جاست سپهبد روان جست با گرز جنگ * بپوشيد درع و ميان بست تنگ يكى گفت تندى مكن زين غريو * درين بيشه نسناس باشد نه ديو به بالا يكايك چو سرو بلند * به اندام هر موى چون گوسفند همه سرخ‌روى و همه تيره‌موى * دو سوى قفا چشم و دو سوى روى دو زيشان درآرند پيلى به زير * كشند و خورند [ و ] نگردند سير سپهبد به دادار سوگند خورد * كه امروز تنها گزينم نبرد بگفت اين و شد سوى بيشه روان * همىگشت با گرز و تير و كمان ز نسناس شش ديد جايى به هم * يكى پيل كشته دريده شكم به خنجر دو را پاى افگند و دست * دو را زير گرز گران كرد پست دو با خشم و كين زو درآويختند * به دندان ازو خون فروريختند بزد هر دو را نيزهء دل شكاف * بدريدشان از گلو تا به ناف بفرمود تا پوستهاشان به گاه * به كشتى كشند اندر آگنده كاه به ايرانيان داد كشتى دو شصت * به دو كشتى او با سپه برنشست