تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
ابا تيغ گفتى به رزم اندرست * نه با جام و شادى به بزم اندرست دگر ره دو صف از دو سو گشت راست * غو كوس و ناى نبردى بخاست بگشتند با هم دو لشكر سترگ * به خون چنگ شسته چو ارغنده گرگ يل آن چرمهء زابلى برنشست * همان سى رشى نيزه ز آهن به دست بر آن چرمه پوشيده چرم هژبر * چو جنگى سروشى به يك پاره ابر ز تن كرد چندان سر از كينه پخش * كه شد زير او درز كين چرمه رخش همه دشت هندو بد از زير نعل * تن قيرگونشان ز خون گشته لعل سر تيغ چون خونفشان ميغ شد * دل ميغ پرتابش تيغ شد ز بس گريه چشم فلك نم گرفت * ز بس كشته پشت زمين خم گرفت ز بس زخم خشت و خدنگ درشت * شده پيل مانندهء خارپشت به هر سو نگون هندويى بود پست * چه افگنده بىسر چه پا و چه دست ز تن رفته خون با گل آميخته * چو خيك سيه باده زان ريخته يكى باد برخاست تاريك رنگ * نگون شد درفش دليران ز چنگ چنان تا به شب جنگ و پيكار بود * نبد دست كز زخم بيكار بود چو ز ايوان ميناى فيروزه هور * بكند آن‌همه مهره‌هاى بلور

رزم ديگر و شكست لشكر بهو و گرفتار شدن او

ز درياى آب آتش و سندروس * درافتاد در خانهء آبنوس سپهبد سبك رزم آغاز كرد * بزد كوس كين جنگ را ساز كرد ز شست خدنگ‌افگنان خاست جوش * كمان گوشه‌ها خاست همراه گوش هوا پر ز زنبور شد تيز پر * خدنگين تن و آهنين نيشتر همه دشت از خشت شد كشتزار * همه دشت پر هندوى كشته‌زار به هر گام بىتن سر ترگ‌دار * بد افگنده چون مجمر زرنگار شده گرد چون چرخ و آن خشت و شل * ستاره شده برج او مغز و دل ز چرخ اختران برگرفته غريو * ز كوه و بيابان رمان غول و ديو
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 438 | رضا قليخان هدايت