تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
هوا جاى خاك و زمين جوى خون * رمان ژنده پيلان و گردان نگون چه مردست گفت اين هنرمند گرد * هنرهاش گفتند نتوان شمرد يكى كودك نورسيدست زوش * هنوزش نگشته‌ست گل مشك‌پوش تن پيل دارد ميان پلنگ * دل و زهرهء شير و سهم نهنگ عروس سپهرى چو كرد آشكار * رخ از قبهء سبز گوهرنگار پديد آمدش تاج سيمين رقم * شبش ريخت بر تاج مشك و درم

رزم ديگر گرشاسب با بهو پادشاه هند

ز جنگ آرميدند هر دو گروه * طلايه همىگشت بر گرد كوه دگر روز غوغاى لشكر بخاست * جهان پردهاده شد از چپ و راست بغريد بر كوس چرم هژبر * دم ناى رويين برآمد به ابر پر از اژدها گشت گردون ز گرد * پر از شير غرنده هامون ز مرد به دريا رسيد از تف تيغ تاب * به كه سنگ شد آتش و آهن آب چكاچاك خنجر به گردون رسيد * ز هندوستان خون به جيحون رسيد به تير و به خشت و به گرز و به تيغ * همىريخت پولاد با ژاله ميغ به زخمش دونيمه شد از زخم و زور * ز بالا سوار و ز پهنا ستور به گرز و سنان ز اسب و از مرد و پيل * همه كشته افگنده بيش از دو ميل بر آن ترگها بر همىريخت تير * چو سنگ گران كايد از كه به زير ز بس كشته هندو زمين شد سياه * ز زاغان افكنده بيراه و راه چو خورشيد در غازه زد شعر زرد * گهر بفت شد بيرم لاژورد ستاره چو گل گشت و گردون چو باغ * چو پروانه پروين و مه چون چراغ همه‌شب تن خستگان دوختند * بر آتش همى كشتگان سوختند چو برگشت گرشاسب ز آوردگاه * پذيره شدش زود مهراج شاه جهان ديد كوبان سمندش به نعل * بروبازوى و تيغ و خفتانش لعل سپهبد بر اورنگ بر شادكام * به پيش اندرون گرز و بر دست جام