تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
تف نعل اسبان زمين برفروخت * به دريا سنان چشم ماهى بدوخت هوا پر طاوس گشت از درفش * شد از رنگ شمشير هامون بنفش دم ناى برخاست چون رستخيز * سنان مرگ آسوده را گفت خيز قضا با سرنيزه انباز شد * نهنگ بلا را دهان باز شد شل و خشت پرواز شاهين گرفت * ز باران خون كوه درهين گرفت دزى بود هر پيل يازان به جنگ * ز هر دز روان خشت و پران خدنگ زمين گشت دريايى از جوش مرد * كه موجش همه خون به دو ميغ گرد درو مرگ همچون نهنگ دژم * همى دم كشيد از دليران به دم ز صندوق پيلان ز بس خون كه ريخت * تو گفتى همى ابر بيجاده بيخت همى پيل بر پيل جنگى فتاد * چو كشتى كه بر كشتى افتد ز باد سپهبد همان چرخ و تيرش بخواست * كه پيش از پى اژدها كرد راست بينداخت ده تير اول ز جاى * به هر تير افگند پيلى ز پاى برانگيخت پس چرمهء گرم‌خيز * درافگند در هندوان رستخيز به خنجر ز سرها همىريخت ترگ * چو باد خزان ريزد از شاخ برگ كمندش چو گشتى به كين خم سپر * شدى هر خمش گرد ده تن كمر چهل اسب برگستوان‌دار بود * كه بر هريكش رزم و پيكار بود بر آن هر چهل نعل فرسوده شد * نه سير او ز كوشش نه آسوده شد بر آن لشكر از كين بباريد مرگ * همىكوفت گرز و همىكافت ترگ گهى خست پيل و گهى كشت مرد * گهى ريخت خون و گه انگيخت گرد درآمد دمان ژنده پيل دژم * چو تند اژدها داده خرطوم خم درآويخت با پهلوان دلير * خروشيد گرد دلاور چو شير برآهيخت خرطوم پيل از زره * بپيچيد چون رشته برزد گره به گرزش چنان كوفت زخم درشت * كش اندر شكم ريخت مهره ز پشت به يك حمله صد پيل برهم فگند * به نيزه چهل خيمه از بن بكند بهو شد برون ديد هر سو گريز * چپ و راست برخاسته رستخيز