تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 435

مساهمون:

ص٤٣٥
سپهبد بر كوهى آمد فراز * به دو گفت كى گرد گردن فراز درين پيشه زين بيش مگذار گام * كه ببر بيان دارد اينجا مقام

ذكر كشتن گرشاسب ببر بيان را در بيشهء هندوستان

گو پيلتن گفت اين خود رواست * كه ديريست تا جنگ ببرم هواست بگفت اين و با گرز و تير و كمان * پى ببر جستن شد اندر زمان به پيشش درآمد يكى تند ببر * چنان چون درخش خروشان ز ابر دو چشمش چو دو چشمهء خون شده * ز دنبال گردش به گردون شده سر و چنگ چون شست الماس تيز * چو سوزن همه موى پشت از ستيز خم آورده دم چون كمانى ز قير * همه نوك دندان چو پيكان تير به يك پنجه ران تكاور ببرد * بزد بر زمين گردنش كرد خرد يكى گرز زد پهلوان بر سرش * كه زير زمين رفت نيمى برش به ديگر شد و زدش زخمى درشت * چنان كش ز سينه برون كرد پشت سيم ببر تيز اندر آمد به خشم * ز بس خشم چون لاله كرده دو چشم به دستى گرفتش قفا پيل‌تن * به دستى كشيدش زبان از دهن به زير لگد پاك مغزش بريخت * چهارم ددان سوى بيشه گريخت بينداخت گرز از پسش پهلوان * شكستش سر و پاى و بر پهلوان ز مغز ددان چون برآورد دود * پياده سوى بيشه بشتافت زود كشيدند ز آنجا به دشمن سپاه * رسيدند هر دو به يك روزه را سپهبد نياسود و زد كوس جنگ * سپه راند تا پيش بدخواه تنگ كشيده شد از صف پيلان مست * يكى باره ده ميل پولاد بست ز چهره چو انگشت هريك به رنگ * و ليكن ز تيزى چو آتش به چنگ ز بس هندو انبوه چون پر زاغ * ز بس خشت و خنجر چو رخشان چراغ يكى بيشه گفتى كه شد آبنوس * همه شاخش الماس و بر سندروس دليران ايران برون تاختند * جدا هر سويى جنگ برساختند