چو رفتى بر شه پرستنده باش * كمربند و فرمانش را بنده باش
اگرچه ندارى گنه پيش شاه * چنان باش پيشش كه مرد گناه
مزن فال بد پيشش از هيچ سان * به دو نيك رازش مگو با كسان
مبين نرمى پشت شمشير تيز * گذارش نگر گاه زخم ستيز
نبايد شد از خندهء شه دلير * نه خندهست دندان نمودن ز شير
بزد ناى و لشكر سوى شاه برد * به ره از شدن گرد بر ماه برد
ز ره گرد برخاست وز شهر جوش * ز صحرا فغان وز تبيره خروش
برون شد سپاهى كه بالا و شيب * بجنبيد و دريا ببست از نهيب
سپاهى همانند رخشان سپهر * كجا گردشش گرز فولاد چهر
بروجش همه گونهگونه درفش * ستاره سر تيغهاى بنفش
ز بس خشت و جوشن كه بد در سپاه * ز بس ترك زرين چو تابنده ماه
جهان گفتى از گرز و از تيغ شد * چو دريا زمين گرد چون ميغ شد
سنانها همىداده در گرد تاب * چو آتش زبانهزبانه در آب
همان هفته كو رفت مهراج شاه * ز دست بهو جسته بد با سپاه
چو بشنيد كامد يل سرفراز * برون زد سراپرده و خيمه باز
نشاندش بر تخت بر تختگاه * بپرسيدش از رنج و از گرد راه
يكى تخت پيروزه همرنگ نيل * رده پيش تخت ايستاده دو پيل
تن پيل ياقوت رخشان چو هور * زبرجدش خرطوم و دندان بلور
ز در و ز بيجاده دو شير زير * مر آن تخت را پايه بر پشت شير
هوا شد ز بس دود عود آبنوس * زمين چون لب دلبران جاى بوس
ز مى بلبله گونهء گل گرفت * بم و زير آواى بلبل گرفت
به دست سياهان مى چون چراغ * همىتافت چون لاله در چنگ زاغ
چو بر هوش مىخواره مى چير شد * سران را سر از خرمى زير شد
جهان پهلوان مست با كام و ناز * به لشكرگه خويشتن رفت باز
طلايه سپه را شد ايرانيان * بنه از پس و لشكر اندر ميان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 434
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٣٤