تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 434

مساهمون:

ص٤٣٤
چو رفتى بر شه پرستنده باش * كمربند و فرمانش را بنده باش اگرچه ندارى گنه پيش شاه * چنان باش پيشش كه مرد گناه مزن فال بد پيشش از هيچ سان * به دو نيك رازش مگو با كسان مبين نرمى پشت شمشير تيز * گذارش نگر گاه زخم ستيز نبايد شد از خندهء شه دلير * نه خنده‌ست دندان نمودن ز شير بزد ناى و لشكر سوى شاه برد * به ره از شدن گرد بر ماه برد ز ره گرد برخاست وز شهر جوش * ز صحرا فغان وز تبيره خروش برون شد سپاهى كه بالا و شيب * بجنبيد و دريا ببست از نهيب سپاهى همانند رخشان سپهر * كجا گردشش گرز فولاد چهر بروجش همه گونه‌گونه درفش * ستاره سر تيغهاى بنفش ز بس خشت و جوشن كه بد در سپاه * ز بس ترك زرين چو تابنده ماه جهان گفتى از گرز و از تيغ شد * چو دريا زمين گرد چون ميغ شد سنانها همىداده در گرد تاب * چو آتش زبانه‌زبانه در آب همان هفته كو رفت مهراج شاه * ز دست بهو جسته بد با سپاه چو بشنيد كامد يل سرفراز * برون زد سراپرده و خيمه باز نشاندش بر تخت بر تختگاه * بپرسيدش از رنج و از گرد راه يكى تخت پيروزه همرنگ نيل * رده پيش تخت ايستاده دو پيل تن پيل ياقوت رخشان چو هور * زبرجدش خرطوم و دندان بلور ز در و ز بيجاده دو شير زير * مر آن تخت را پايه بر پشت شير هوا شد ز بس دود عود آبنوس * زمين چون لب دلبران جاى بوس ز مى بلبله گونهء گل گرفت * بم و زير آواى بلبل گرفت به دست سياهان مى چون چراغ * همىتافت چون لاله در چنگ زاغ چو بر هوش مىخواره مى چير شد * سران را سر از خرمى زير شد جهان پهلوان مست با كام و ناز * به لشكرگه خويشتن رفت باز طلايه سپه را شد ايرانيان * بنه از پس و لشكر اندر ميان