چو بر آب جستى چو بر خشك راه * به روز از خور افزون شدى شب ز ماه
به دو مژده بر چون ره اندر گرفت * تو گفتى كه از باد تك برگرفت
شتابنده از پيش و رهبر ز پس * جهنده رهان و گريزنده رس
چنان بد ميان هوا تيزپوى * كه چوگان بدش دست و خورشيد گوى
فروهشته لب چون زره بر عنان * برافراخته گوشها چون سنان
همىبست از گرد تكچشم مهر * همىكافت از شيهه گوش سپهر
سوارش از آن باز ناورد پاى * مگر بر در شاه كابل خداى
رسانيد مژده به شاه دلير * كه بر اژدها چيره شد نره شير
شتابنده شد زى سپهبد سپاه * كشيدند مر اژدها را به راه
به ديدن شد از شهر برنا و پير * از آن اژدها خيره وز زخم تير
به صحرا برون چرمش آكنده كاه * نهادند تا ديد ضحاك شاه
حكايت مهراج شاه و رفتن گرشاسب به مدد او به هندوستان
شهى بود در هند مهراج نام * بزرگى به هر كار گسترده گام
بهو نام خويشى بدش در سپاه * بكردش به شهر سرانديب شاه
ميانشان به ناگاه پيكار خاست * سپه نيمهيى بر بهو گشت راست
ازين آگهى نزد ضحاك شد * شه از مهر مهراج غمناك شد
به گرشاسب گفت اى هژبر ژيان * چه گويى بدين رزم بندى ميان
جهان پهلوان گفت كى پرهنر * بجز رزم و كينه چه جويم دگر
چنين شاخ و يال و چنين فرّ و برز * نشايد كه آسايد از تيغ و گرز
سپهبد كه جانش گرامى بود * نه زو جنگ خيزد نه نامى بود
ز فرمان شه ننگ و بيغاره نيست * به هر روى كه را ز مه چاره نيست
پدر گفت كز بدگمان بر گسل * به انديشه بيدار كن چشم دل
در پادشاهان اميدست و بيم * يكى را سموم و يكى را نسيم
چو چرخست كردارشان گردگرد * يكى شاد ازيشان يكى جفت درد