تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
چو بر آب جستى چو بر خشك راه * به روز از خور افزون شدى شب ز ماه به دو مژده بر چون ره اندر گرفت * تو گفتى كه از باد تك برگرفت شتابنده از پيش و رهبر ز پس * جهنده رهان و گريزنده رس چنان بد ميان هوا تيزپوى * كه چوگان بدش دست و خورشيد گوى فروهشته لب چون زره بر عنان * برافراخته گوشها چون سنان همىبست از گرد تك‌چشم مهر * همىكافت از شيهه گوش سپهر سوارش از آن باز ناورد پاى * مگر بر در شاه كابل خداى رسانيد مژده به شاه دلير * كه بر اژدها چيره شد نره شير شتابنده شد زى سپهبد سپاه * كشيدند مر اژدها را به راه به ديدن شد از شهر برنا و پير * از آن اژدها خيره وز زخم تير به صحرا برون چرمش آكنده كاه * نهادند تا ديد ضحاك شاه

حكايت مهراج شاه و رفتن گرشاسب به مدد او به هندوستان

شهى بود در هند مهراج نام * بزرگى به هر كار گسترده گام بهو نام خويشى بدش در سپاه * بكردش به شهر سرانديب شاه ميانشان به ناگاه پيكار خاست * سپه نيمه‌يى بر بهو گشت راست ازين آگهى نزد ضحاك شد * شه از مهر مهراج غمناك شد به گرشاسب گفت اى هژبر ژيان * چه گويى بدين رزم بندى ميان جهان پهلوان گفت كى پرهنر * بجز رزم و كينه چه جويم دگر چنين شاخ و يال و چنين فرّ و برز * نشايد كه آسايد از تيغ و گرز سپهبد كه جانش گرامى بود * نه زو جنگ خيزد نه نامى بود ز فرمان شه ننگ و بيغاره نيست * به هر روى كه را ز مه چاره نيست پدر گفت كز بدگمان بر گسل * به انديشه بيدار كن چشم دل در پادشاهان اميدست و بيم * يكى را سموم و يكى را نسيم چو چرخست كردارشان گردگرد * يكى شاد ازيشان يكى جفت درد