تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
بده مر مرا زورمندى و فر * كه از بنده بىتو نيايد هنر بگفت اين و زى چرخ كين دست برد * به زه كرد و جان را به يزدان سپرد سمندش چو آن زشت پتياره ديد * شميد و هراسيد و اندر رميد نزد كام چندان‌كه برگاشتش * پياده شد از اسب و بگذاشتش بر اژدها رفت و بفراشت دست * خدنگى بپيوست و بگشاد شست زدش بر گلوگاه و مغزش بدوخت * ز پيكان به زخم آتش اندر فروخت چو بفراخت سر ديگرى زد به خشم * ز خون چشمه بگشادش از هر دو چشم دميد اژدها همچو ابر از نهيب * چو سيل اندر آمد ز بالا به شيب به گرز گران تاخت گرد دلير * درآمد خروشان چو غرنده شير به سر بر يكى گرز با زور دست * چنان زد كه يشكش بيفتاد پست ز سر مغزش آميخت با خون و خاك * شد آن جانور كوه جنگى هلاك همه جوشنش زان دم زهر تيز * بپوسيد و بر جاى شد ريزريز همىآمد آشفته چون پيل مست * به بازو كمان گرز و نيزه به دست بدان مژده از ديده‌بان خواست غو * دويدند پيش سپهدار نو يل نيو گفت آنكه بدخواه ماست * چنان باد بيچاره كان اژدهاست برفتند و ديدند هركس كه ديد * بران زور دست آفرين گستريد فرسته برون كرد گرد دلير * بدادش نوندى غرابى به زير يكى دشت‌پيماى برنده راغ * به ديدار و رفتار زاغ و نه زاغ سيه‌چشم و كه‌پيكر و مشك‌دم * پرى پوى و آهوتك و گور سم

فرستادن گرشاسب سوارى به جهت مژده به پيش شاه و پدر خود

كه‌اندام و مه‌تازش و چرخ‌گرد * زمين‌كوب و دريابر و ره‌نورد به پستى چو باد و به بالا چو ابر * شناور چو ماغ و دلاور چو ببر ز انديشهء دل سبك‌پوىتر * ز راى خردمند ره‌جوىتر چو شب بود و ليكن چو بشتافتى * به تك روز بگذشته را يافتى