بده مر مرا زورمندى و فر * كه از بنده بىتو نيايد هنر
بگفت اين و زى چرخ كين دست برد * به زه كرد و جان را به يزدان سپرد
سمندش چو آن زشت پتياره ديد * شميد و هراسيد و اندر رميد
نزد كام چندانكه برگاشتش * پياده شد از اسب و بگذاشتش
بر اژدها رفت و بفراشت دست * خدنگى بپيوست و بگشاد شست
زدش بر گلوگاه و مغزش بدوخت * ز پيكان به زخم آتش اندر فروخت
چو بفراخت سر ديگرى زد به خشم * ز خون چشمه بگشادش از هر دو چشم
دميد اژدها همچو ابر از نهيب * چو سيل اندر آمد ز بالا به شيب
به گرز گران تاخت گرد دلير * درآمد خروشان چو غرنده شير
به سر بر يكى گرز با زور دست * چنان زد كه يشكش بيفتاد پست
ز سر مغزش آميخت با خون و خاك * شد آن جانور كوه جنگى هلاك
همه جوشنش زان دم زهر تيز * بپوسيد و بر جاى شد ريزريز
همىآمد آشفته چون پيل مست * به بازو كمان گرز و نيزه به دست
بدان مژده از ديدهبان خواست غو * دويدند پيش سپهدار نو
يل نيو گفت آنكه بدخواه ماست * چنان باد بيچاره كان اژدهاست
برفتند و ديدند هركس كه ديد * بران زور دست آفرين گستريد
فرسته برون كرد گرد دلير * بدادش نوندى غرابى به زير
يكى دشتپيماى برنده راغ * به ديدار و رفتار زاغ و نه زاغ
سيهچشم و كهپيكر و مشكدم * پرى پوى و آهوتك و گور سم
فرستادن گرشاسب سوارى به جهت مژده به پيش شاه و پدر خود
كهاندام و مهتازش و چرخگرد * زمينكوب و دريابر و رهنورد
به پستى چو باد و به بالا چو ابر * شناور چو ماغ و دلاور چو ببر
ز انديشهء دل سبكپوىتر * ز راى خردمند رهجوىتر
چو شب بود و ليكن چو بشتافتى * به تك روز بگذشته را يافتى