خروشان ز بامش يكى ديده دار * كه اى بيهشان نيست جانتان به كار
چه گرديد ايدر نه جاى شماست * كزين سو نشيمنگه اژدهاست
ز مردم بپردخت اين بوم و مرز * هم از چارپاى و هم از كشتورز
به دو پهلوان گفت جايش كجاست * چه مايهست بالاش برگوى راست
نشيمنش گفت اين شكسته دره * كه بينيش پردود و دم يكسره
نبينى ز زهرش زمين گشته دود * همه شخ سياه و همه كه كبود
دم آهنج كوهيست نخچير نيست * بر او كارگر نيزه و تير نيست
نسوزد تنش ز آتش تف و تاب * به درياش خود باك نبود ز آب
ز ترياك لختى براى گزند * بخورد و گره كرد بر زين كمند
بسى لابه كردند و نشنيد هيچ * سوى اژدر آورد آنگه بسيج
رفتن گرشاسب به جنگ اژدها و كشتن اژدها را
شد اندر دره هر سويى بنگريد * به ناگاه آن اژدر آمد پديد
بر آن پشته او سينه سايان به كين * ز پيچيدنش جنبش اندر زمين
چو تاريك غارى دهن كرده باز * دو يشكش چو شاخ گوزنان دراز
دهان و نفس دود و آتش به هم * دهان كورهء آهن و شعله دم
ز تف دهانش دل خاره موم * ز زهر دمش باد گيتى سموم
به دود نفس هر دو چشمش ز نور * درخشان چو در شب ستاره ز دور
گره در گره خم و دم تا به مشت * همه سرش چون خار و موها درشت
بشيزه بشيزه تن از رنگ نيل * از آن هر بشيزه مه از گوش پيل
گهى چون سپر برفگنديش باز * گهى همچو جوشن كشيدى دراز
تو گفتى بود جنگيى در كمين * تنش سربهسر آلت جنگ و كين
همه كام تيغ و همه دم تبر * همه سر سنان و همه تن سپر
چو بر كوه سودى تن سنگ رنگ * به فرسنگ رفتى چكاچاك سنگ
ببد خيره زو پهلوان سترگ * به دادار گفت اى خداى بزرگ