تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
خروشان ز بامش يكى ديده دار * كه اى بيهشان نيست جانتان به كار چه گرديد ايدر نه جاى شماست * كزين سو نشيمنگه اژدهاست ز مردم بپردخت اين بوم و مرز * هم از چارپاى و هم از كشت‌ورز به دو پهلوان گفت جايش كجاست * چه مايه‌ست بالاش برگوى راست نشيمنش گفت اين شكسته دره * كه بينيش پردود و دم يكسره نبينى ز زهرش زمين گشته دود * همه شخ سياه و همه كه كبود دم آهنج كوهيست نخچير نيست * بر او كارگر نيزه و تير نيست نسوزد تنش ز آتش تف و تاب * به درياش خود باك نبود ز آب ز ترياك لختى براى گزند * بخورد و گره كرد بر زين كمند بسى لابه كردند و نشنيد هيچ * سوى اژدر آورد آنگه بسيج

رفتن گرشاسب به جنگ اژدها و كشتن اژدها را

شد اندر دره هر سويى بنگريد * به ناگاه آن اژدر آمد پديد بر آن پشته او سينه سايان به كين * ز پيچيدنش جنبش اندر زمين چو تاريك غارى دهن كرده باز * دو يشكش چو شاخ گوزنان دراز دهان و نفس دود و آتش به هم * دهان كورهء آهن و شعله دم ز تف دهانش دل خاره موم * ز زهر دمش باد گيتى سموم به دود نفس هر دو چشمش ز نور * درخشان چو در شب ستاره ز دور گره در گره خم و دم تا به مشت * همه سرش چون خار و موها درشت بشيزه بشيزه تن از رنگ نيل * از آن هر بشيزه مه از گوش پيل گهى چون سپر برفگنديش باز * گهى همچو جوشن كشيدى دراز تو گفتى بود جنگيى در كمين * تنش سربه‌سر آلت جنگ و كين همه كام تيغ و همه دم تبر * همه سر سنان و همه تن سپر چو بر كوه سودى تن سنگ رنگ * به فرسنگ رفتى چكاچاك سنگ ببد خيره زو پهلوان سترگ * به دادار گفت اى خداى بزرگ
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 431 | رضا قليخان هدايت