آمدن گرشاسب در ميدان و در پيش ضحاك هنرهاى خود آشكار نمودن
ز كردار آن چرخ بازو گسل * خبر يافت ضحاك و شد تيرهدل
به اترط چنين گفت ضحاك شاه * به دشت آر گرشاسب را با سپاه
كه تا زو دليران ايران هنر * ببينند و گردند با يكدگر
سران سوى بازى گرفتند را [ ى ] * ببستند پيلان جنگى دراى
برون تاخت گرشاسب چون تند شير * يكى بور چون كوه آورده زير
كمر چون دل عاشقان كرده تنگ * چو ابروى خوبان كمانى به چنگ
به گرز و سنان اسب تازى گرفت * به ناورد صد گونه بازى گرفت
بينداخت ده تير هريك ز بر * چو يك نيزه پيوست با يكدگر
از آهن سپر شش به هم بر بداشت * بزد تير و بيرون زهر شش گذاشت
به هم بست زنجير پيلان چهار * بيفگند تير اندر آمد سوار
از آن نيزهء آهنين هنگ كرد * همه برربود از مه آونگ كرد
به تك همچنان اسب نيزه بدست * دويد و هم از باد بر زين نشست
به شمشير هر چارنعل ستور * بينداخت وز تك نياسود بور
يكى گوى در خم چوگان فگند * به زخمش سوى چرخ و كيوان فگند
كه كرد از شدن روى مه آبنوس * به رفتن رخ ماه را داد بوس
چو باز آمد از زير نگذاشتش * به چوگان هم از ابر برگاشتش
پس آنگاه آن چرخ را درربود * كه پيش از پى اژدها كرده بود
چنارى بد از پيش ميدان كهن * دو ده بازش اندازه بر گرد بن
سه چوبه بزد بر ميان چنار * به دونيمه بشكافتش چون خيار
پياده شد و پاى پيل دمان * گرفت و زدش بر زمين در زمان
ببوسيد زان پس زمين پيش شاه * غو ناى و كوس اندر آمد به ماه
همىرفت منزل به منزل دمان * گرازان و پويان و بر زه كمان
چو زى اژدها ماند يك ميل راه * بديدند بر ره يكى ديدگاه
يكى بارهيى از گج و خاره سنگ * درش آهنين راه دشوار و تنگ