تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
چنين گفت گرشاسب كز فر شاه * ببندم بر اهريمن تيره را [ ه ] كنم ز اژدهاى فلك سر به كين * چه باك آيدم ز اژدهاى زمين چو در سبز بستان شكوفه برست * جهان زردى از رخ به عنبر بشست به گرشاسب گفت اترط اى شوربخت * ز شاه از چه پذرفتى اين كار سخت نه هر جايگه راست گفتن رواست * فراوان دروغست كان به ز راست نه گوريست كافتد به زخم درشت * نه شيرى كه شايد به شمشير كشت مشو غره زين مردى و زور تن * به من بر ببخشاى و بر خويشتن به دو گفت گرشاسب منديش هيچ * تو از بهر شه بزم رامش بسيج اگر كوه البرز يك نيم اوست * سرش كنده گير و كه آگنده پوست همه‌كس ز گرشاسب دل برگرفت * كه تند اژدهايى بد او بس شگفت به دم رود جيحون بينباشتى * دم زنده پيلان بيفراشتى زبرش ار پريدى عقاب دلير * بيفتاد از بوى زهرش به زير يكى جانور بد رونده ز جاى * به سينه زمين پو به تن سنگ‌ساى چو پيل از شكنج و چو آتش ز جوش * چو ابر از درخش و چو رعد از خروش سرش بيشه از موى و چون كوه تن * چو دودش دم و همچو دوزخ دهن دو چشمش كبود و فروزان ز تاب * چو دو آينه در تف آفتاب زبانش چو ديوى سيه سرنگون * كه هردم ز غارى سر آرد برون تنش پر بشيزه ز سر تا ميان * به كردار پرغيبه برگستوان ازو هر بشيزه چو كيلى سپر * نه آتش نه آهن به دو كارگر نشسته نمودى چو كوهى به جاى * بدى خفته چندان‌كه پيلى به پاى كجا او شدى از دم زهر تيز * دو منزل از آن دام و دد در گريز ز دندان به زخم آتش افروختى * درخت و گياهان همه سوختى پس از بهر جنگش يل هوشمند * يكى چرخ فرمود پهن و بلند كمانى چو چفته ستونى ستبر * زهش چون كمندى ز چرم هژبر چنان بود تيرش كه زوبين وران * شمردند هر تير خشتى گران