چنين گفت گرشاسب كز فر شاه * ببندم بر اهريمن تيره را [ ه ]
كنم ز اژدهاى فلك سر به كين * چه باك آيدم ز اژدهاى زمين
چو در سبز بستان شكوفه برست * جهان زردى از رخ به عنبر بشست
به گرشاسب گفت اترط اى شوربخت * ز شاه از چه پذرفتى اين كار سخت
نه هر جايگه راست گفتن رواست * فراوان دروغست كان به ز راست
نه گوريست كافتد به زخم درشت * نه شيرى كه شايد به شمشير كشت
مشو غره زين مردى و زور تن * به من بر ببخشاى و بر خويشتن
به دو گفت گرشاسب منديش هيچ * تو از بهر شه بزم رامش بسيج
اگر كوه البرز يك نيم اوست * سرش كنده گير و كه آگنده پوست
همهكس ز گرشاسب دل برگرفت * كه تند اژدهايى بد او بس شگفت
به دم رود جيحون بينباشتى * دم زنده پيلان بيفراشتى
زبرش ار پريدى عقاب دلير * بيفتاد از بوى زهرش به زير
يكى جانور بد رونده ز جاى * به سينه زمين پو به تن سنگساى
چو پيل از شكنج و چو آتش ز جوش * چو ابر از درخش و چو رعد از خروش
سرش بيشه از موى و چون كوه تن * چو دودش دم و همچو دوزخ دهن
دو چشمش كبود و فروزان ز تاب * چو دو آينه در تف آفتاب
زبانش چو ديوى سيه سرنگون * كه هردم ز غارى سر آرد برون
تنش پر بشيزه ز سر تا ميان * به كردار پرغيبه برگستوان
ازو هر بشيزه چو كيلى سپر * نه آتش نه آهن به دو كارگر
نشسته نمودى چو كوهى به جاى * بدى خفته چندانكه پيلى به پاى
كجا او شدى از دم زهر تيز * دو منزل از آن دام و دد در گريز
ز دندان به زخم آتش افروختى * درخت و گياهان همه سوختى
پس از بهر جنگش يل هوشمند * يكى چرخ فرمود پهن و بلند
كمانى چو چفته ستونى ستبر * زهش چون كمندى ز چرم هژبر
چنان بود تيرش كه زوبين وران * شمردند هر تير خشتى گران
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 429
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٢٩