تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 426

مساهمون:

ص٤٢٦
دو لشكر بهم دررسيدند تنگ * رده بركشيدند برخاست جنگ همه برشد از عاج و مهره خروش * جهان آمد از ناى رويين به جوش

در رزم طورگ با سرند پسر پادشاه كابل و فتح او

دل كوس بستد ز تندر غريو * سر خشت بركند دندان ديو پر از گرد شد روى ماه از نبرد * پر از خاك شد كام ماهى ز گرد ز بانگ يلان مغز هامون بخست * ز انبوه جان راه گردون ببست زمين همچو كشتى شد از موج خون * گهى راست جنبان گهى چپ نگون ز گرد سيه‌خنجر جنگيان * همىتافت چون خندهء زنگيان كمان ابر و بارانش الماس بود * سر و مغز پرخاك و آماس بود تو گفتى هوا لاله كارد همى * ز پولاد بيجاده بارد همى ز بس كشته كامد ز هر دو گروه * ز خون خاست دريا و از كشته كوه نه پيدا بد از خون تن رزم‌كوش * كه پولادپوش‌ست يا لعل‌پوش چو شد سخت بر مرد پيكار كار * روان گشت از تيغ خونخوار خوار به پيش پدر شد طورگ دلير * چنين گفت كه اى بر هنر گشته چير سرند از ميان سران سپاه * كجا جاى گيرد درين رزمگاه كدامست ازين جنگيان گوى راست * سلاحش چه چيز و درفشش كجاست پدر گفت اينك به قلب اندرون * ستادست بر كتف سيمين ستون به سر بر درفشى درفشان سفيد * پرندش همه پيكر ماه و شيد كلاه و سپر زرد و خفتانش زرد * همان اسب و برگستوان نبرد تو گويى كه كوهيست از شنبليد * كه باد دمانش به آتش دميد دلاور ز گفت پدر چون هژبر * يكى نعره زد كاب خون شد در ابر يكى تيز كرد از پى جنگ چنگ * برآهيخت مر باره را تنگ‌تنگ چنان تاخت ارغون پولاد سم * كه بر گنبد از گرد شد ماه گم بدان‌سان چو نزديك دشمن رسيد * سبك تيغ تيز از ميان بركشيد