تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 425

مساهمون:

ص٤٢٥
سخن كو گذشت از ميان دو تن * پراكنده شد بر سر انجمن برآراست جم باز راه گريغ * شبى جست تاريك بارنده ميغ از آنجا سوى مرز چين بركشيد * شنيدست هركس كز آن پس چه ديد ز كشتنش چون يافت جفت آگهى * خم آورد از درد سرو سهى به بيلسته سنبل همى دسته كرد * به در باز بيلسته را خسته كرد

در صفت احوال تور بن جمشيد گويد

ببد تور ازآن‌پس يكى بىهمال * برافراخت او خسروى يال و بال به ميدان مردى ز مردان گرد * به اسب هنر گوى مردى ببرد پسر زادش از زن يكى مه‌نژاد * بشد شاد و شيداسب نامش نهاد برين گشت اختر چو چندى براند * ز گيتى بشد تور و شيداسب ماند يكى پورش آمد ز تخم بزرگ * به رسم نيا كرد نامش طورگ يلى شد كه در خام خم كمند * گسستى سرزنده پيلان به بند ز بالاى مه نيزه بفراشتى * ز پهناى كه خشت بگذاشتى پدرش از پى كينه هرچند گاه * همىخواست بردن به كابل سپاه طورگ آرزو كرد بر تاختن * كه من با تو آيم به كين آختن پدر گفتش اين راى پدرام نيست * كه خردى تو را رزم هنگام نيست هنوزت نگشته‌ست گهواره تنگ * چگونه كشى از بر باره تنگ پرآژنگ رخ داد پاسخ طورگ * كه گر كوچكم هست كارم بزرگ مر آن گرگ را مرگ به در تله * كه بىخورد ماند ميان گله پدر شادمان شد گرفتش به بر * زره خواستش تنگ و زرين سپر درفشى ز شير سيه‌پيكرش * همايى ز ياقوت و زر بر سرش به اسب اندر آمد سپهدار نو * سپه را بياراست سالار نو از آن روى كابل شه آورد راى * جهان كرد پرگرد زورآزماى بد او را يكى پور و نامش سرند * كه زخمش به پولاد بد چون پرند