سخن كو گذشت از ميان دو تن * پراكنده شد بر سر انجمن
برآراست جم باز راه گريغ * شبى جست تاريك بارنده ميغ
از آنجا سوى مرز چين بركشيد * شنيدست هركس كز آن پس چه ديد
ز كشتنش چون يافت جفت آگهى * خم آورد از درد سرو سهى
به بيلسته سنبل همى دسته كرد * به در باز بيلسته را خسته كرد
در صفت احوال تور بن جمشيد گويد
ببد تور ازآنپس يكى بىهمال * برافراخت او خسروى يال و بال
به ميدان مردى ز مردان گرد * به اسب هنر گوى مردى ببرد
پسر زادش از زن يكى مهنژاد * بشد شاد و شيداسب نامش نهاد
برين گشت اختر چو چندى براند * ز گيتى بشد تور و شيداسب ماند
يكى پورش آمد ز تخم بزرگ * به رسم نيا كرد نامش طورگ
يلى شد كه در خام خم كمند * گسستى سرزنده پيلان به بند
ز بالاى مه نيزه بفراشتى * ز پهناى كه خشت بگذاشتى
پدرش از پى كينه هرچند گاه * همىخواست بردن به كابل سپاه
طورگ آرزو كرد بر تاختن * كه من با تو آيم به كين آختن
پدر گفتش اين راى پدرام نيست * كه خردى تو را رزم هنگام نيست
هنوزت نگشتهست گهواره تنگ * چگونه كشى از بر باره تنگ
پرآژنگ رخ داد پاسخ طورگ * كه گر كوچكم هست كارم بزرگ
مر آن گرگ را مرگ به در تله * كه بىخورد ماند ميان گله
پدر شادمان شد گرفتش به بر * زره خواستش تنگ و زرين سپر
درفشى ز شير سيهپيكرش * همايى ز ياقوت و زر بر سرش
به اسب اندر آمد سپهدار نو * سپه را بياراست سالار نو
از آن روى كابل شه آورد راى * جهان كرد پرگرد زورآزماى
بد او را يكى پور و نامش سرند * كه زخمش به پولاد بد چون پرند