باخبر شدن كورنگ شاه از حال جمشيد و دختر خويش و حامله شدن دختر
چو بر روى فيروزهء چنبرى * ز مه كرد شب را خم انگشترى
بگسترد بر جاى زربفت برد * به مرمر برافشاند دينار خورد
نهان برد جم را سوى كاخ ماه * به مشكوى زرين بياراست گاه
چو بر يافت دلدار از آميغ جفت * به باغ بهارش گل نو شكفت
چو در نقطهء جان گهر كار كرد * دو جان شد يكى چهره ديدار كرد
مه نو درآمد به برج هنر * زمين شد برومند و كان پرگهر
به نزد پدر گم شدى سرو بن * برو شد پدر بدگمان زين سخن
بدش قندهارى بتى قند لب * كه ماه از رخش تيره گشتى به شب
ببخشودش آن گلرخ سيمتن * كه هم پاى كوبست و هم چنگزن
سهى قد به سرو اندر آورد خم * سوى كاخ برگشت نزديك جم
گدازان شد از رنج سيمين ستون * گلش گشت كه رنگ مه تيرهگون
همه هرچه بد رازش اندر نهفت * پرىرخ بدانست و با شاه گفت
چو ديدش بر ابرو گره زد به خشم * به دو گفت كاى بدرگ شوخچشم
چرا سوسنت دردمندى گرفت * گلت ريخت لاله نژندى گرفت
بهارى كه بد چون نگارين بهشت * نماند كنون جز به پژمرده كشت
نه آنى كه بودى كنون گر تويى * كه آنگه يكى بودى اينك دويى
پرىرخ بغلتيد در پيش شاه * به خاك از سر سرو بر سود ماه
همه كار جم ياد كرد آنچه بود * چو بشنيد ازو شاه شادى نمود
بشد دختر و شاه را مژده داد * شد ايمن جم و بود تا بامداد
چو گلرخ به پايان نه برد راه * ستاره نهانى جدا شد ز ماه
پسر زاد آن مه گه گفتيش مهر * فرود آمد اندر كنار از سپهر
به خوبى پرى و به پاكى گهر * به پيكر سروش و به چهره پدر
دلوجان جم بود ازو شادكام * نهاد آن دلافروز را تور نام
اگر چند پنهان كند مرد راز * پديد آردش روزگار دراز