تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
بر اين پرنيان ز آن دلم شد دژم * كه ديدم در آن چهرهء شاه جم ز خوى بد چرخ ماندم شگفت * كه مهر از چنان پادشه برگرفت يكى زشت را كرده كيهان خديو * كه از كتف مارست و از چهره ديو فزون زين ستم نيست بر رادمرد * كه بايدش خورد از فرومايه درد زمينست آماجگاه زمان * نشانه تن ماه چرخش كمان ز زخمش همه خستگانيم زار * بود زخم پنهان و درد آشكار بگفت اين و شد بر رخ اشكش ز درد * چو سيم گدازيده بر زرّ زرد رخ دلبر از درد شد چون زرير * مژه ابر كرد و كنار آبگير ز بادام بر ماه مرجان [ ب ] خورد * گهى ريخت گاهى به فندق سترد به من گفت رازت ببايد گشاد * كه هستى تو جمشيد فرخ نژاد ز مهر تو ديريست تا خسته‌ام * به بند هواى تو دل‌بسته‌ام نگار تو اينك بهار منست * برين پرنيان غمگسار منست همىگفت و از نرگسان سياه * ستاره همىريخت بر گرد ماه جهاندار گفت ار تو را جم هواست * نيم جم اگر مانم او را رواست نه هر آهويى را بود مشك ناب * نه از هر صدف در بخيزد خوشاب چنين داد پاسخ بت دل گسل * كه خورشيد پوشيد نتوان به گل اگر ابر ديدار گيتىفروز * بپوشد نماند نهان نور روز تو را دام و دد باز ماند به مهر * چه مردم بود كت نداند به چهر ز پيوند يارى چه جويى كنار * كه سروت بود پيش و مه در كنار نگارى نخواهى بهشتى سرشت * كه با روى او باشى اندر بهشت به خوبى بتان پيشكار منند * به مردى سواران شكار منند ز خوبى و خوى و خردمنديم * بهانه چه دارى كه نپسنديم بگفت اين و گلبرگ پرژاله كرد * ز خونين سرشگ آستين لاله كرد دو نرگس شده ابر لؤلؤ فگن * به باران همىشست برگ سمن ز بس لابه و مهر و سوگند و بند * به دو مهربان گشت شاه بلند