تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
تپان ماده افتاد و نر برپريد * جم آمد بدانجا كه بود آرميد بدانست دلدار كان ارجمند * بود پور طهمورث ديو بند بسش آفرين خواند بر فر و هوش * به يادش يكى جام مى كرد نوش بماند از گشاد و برش در شگفت * بيازيد دست و كمان برگرفت به بيلسته ديباى چين برشكست * به ماسورهء سيم بگرفت شست گشاد از كمين بر كبوتر خدنگ * تنش بر نشانه فرودوخت تنگ ز تير و كمان چون بپرداختند * به نوّى دگر بزم مى ساختند به شادى همه در كف رود زن * شكافه شكافيده شد از شكن بت گل‌رخ از كار جمشيد كى * در انديشه رفته همىخورد مى بناسفته سى در كه پيوسته داشت * همىسفته بيجاده را خسته داشت

آوردن دختر گورنگ شاه صورت جمشيد را نزد جمشيد و ديدن او صورت خود را

بفرمود كان نيلگون پرنيان * بيارند و بنهند اندر ميان تو گفتى كه بر چرخ خورشيد بود * كه بر پرنيان چهر جمشيد بود چو آن پيكر پرنيان ديد شاه * دژم گشت چندان كه كردش نگاه دلش گشت درياى درد و دريغ * شدش ديده برسان بارنده ميغ دو جزعش ز در هر زمان رشته بست * گهى بر شبه ريخت گه بر جمست بت ماه‌رخ گفت كاى ارجمند * درين پرنيان از چه ماندى نژند مگر ميزبانت دلاراى نيست * به ديدار ما امشبت راى نيست دگر نامور گفت كاى ماه‌روى * نه مردم بود هركه ننديشد اوى گرستن به هنگام با سوگ و درد * به از خندهء نابهنگام سرد اگر چند جويى و پويى بسى * ز گيتى نيابى بىانده كسى به‌ويژه دو كس را ببخشاى و بس * مدان خوار و بيچاره‌تر زان دو كس يكى نيك‌دان بخردى كز جهان * بماند زبون در كف ابلهان دگر پادشاهى كه از تاج و تخت * به درويشى افتد شود تيره‌بخت