در صفت و تعريف بزم گويد
هم اندر بر كلهء زرنگار * به بگماز و رامش گرفتند كار
برآورد رامشگر كابلى * ره چنگ با نغمهء زابلى
هوا ابر گشت از بخور عبير * بخنديد بمّ و بناليد زير
پرستار صف زد دو صد ماهرو [ ى ] * طراز بتان طرازنده موى
همه طوقدار و همه حلهپوش * به شمشاد مشك و به بيجاده نوش
چه با باز و بازى چه با بوى و رنگ * چه با عود و مجمر چه با ناى و چنگ
هنوز از زمانى فزون شادكام * نه پيموده بد شاه با ماه جام
كه جفتى كبوتر چو رنگين تذرو * به ديوار باغ آمد از شاخ سرو
نر و ماده كاوان ابر يكدگر * به كشى كرشمه كن و جلوهگر
فروهشته پر گردن افراخته * چو نايى دم اندر گلو ساخته
به هم هر دو منقار برده فراز * چو يارى لب يار گيرد به گاز
پرىرخ به شرم آمد از روى جم * ز بس ناز آن دو كبوتر به هم
به خنده عقيقين نقط ميم كرد * شباهنگ در ميم دونيم كرد
ز ترك چگل خواست چاچى كمان * به جم گفت كى نامور ميهمان
ازين دو كبوتر شده جفتگير * كدامست رايت كه دوزم به تير
چنين پاسخ آورد جم كز خرد * گشايى سخن اين نه اندر خورد
ز آهو سخن پاك و پردخته گوى * ترازو خرد ساز و پس سخته گوى
سزا آن بدى كز نخستين كنون * مرا كردى اندر هنر آزمون
به من دادى اين تير و چرخ اندكى * كزين دو كبوتر بيفگن يكى
دلارام را رخ پر از شرم كى * سمن لاله شد لاله لؤلؤ ز خوى
شدش دلخوش از مهر و خواهش نمود * نهادش كمان پيش و پوزش فزود
به يادش دگر جام جم دركشيد * پس آن چرخ را كى به زه بركشيد
خدنگ از خم چرخ بركرد شاه * بزد بر كبوتر ز سد گام راه
خدنگ الف از خم نون و دال * برون راند بردوختش هر دو بال