رسيدند زى آبگيرى فراز * زده كلهء زربفت از فراز
كيانى نشستن گهى دلپذير * گزيدند بر گوشهء آبگير
كنيزان گلرخ فراز آمدند * همه پيش او در نماز آمدند
پرستنده دختر به آيين خويش * ز خنياگران جام مى خواست پيش
جم انديشه از دل فراموش كرد * سه جام مى از دست او نوش كرد
ز دادار پس ياد كردن گرفت * به آهستگى راى خوردن گرفت
از اورنگ و آن بازوى و برز و چهر * فرومانده بد دختر از روى مهر
ز لؤلوئى خوشاب بگشاد بند * برآميخت شكر ز گوهر به قند
به جم گفت مى دوست دارى مگر * كه چيزى جز از مى نخواهى دگر
جمش گفت دشمن ندارمش نيز * شكيبد دلم گر نيابمش نيز
به اندازه به هركه او مىخورد * كه چون خورد افزون بكاهد خرد
عروسيست مى شادى آيين او * كه بايد خرد داد كابين او
ز دل بركشد مى تف درد و تاب * چنان چون بخار از زمين آفتاب
چو بيدست و چون عود تن را گهر * مى آتش كه پيدا كندشان اثر
گهر چهره گشت آينه چون نبيد * كه آيد در آن خوب و زشتى پديد
دل تيره را روشنايى مىست * كرا كوفت غم موميايى مىست
به رادى كشد زفت بد مرد را * كند سرخ رخسارهء زرد را
به خاموش چيره زبانى دهد * به فرتوت روز جوانى دهد
خورش را گوارش مى افزون كند * ز دل درد و اندوه بيرون كند
تو مى ده مگو كاين چسان و چراست * مبر مهر بر بيش و بر كم و كاست
خورش نه بر ميهمان گونهگون * مگويش كزين كم خور و زان فزون
اگرچه بود ميزبان خوشزبان * پزشكى نه نغز آيد از ميزبان
همانگه گمان كرد دختر ز مهر * كه اينست جمشيد خورشيدچهر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 420
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٤٢٠