تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
رسيدند زى آبگيرى فراز * زده كلهء زربفت از فراز كيانى نشستن گهى دل‌پذير * گزيدند بر گوشهء آبگير كنيزان گل‌رخ فراز آمدند * همه پيش او در نماز آمدند پرستنده دختر به آيين خويش * ز خنياگران جام مى خواست پيش جم انديشه از دل فراموش كرد * سه جام مى از دست او نوش كرد ز دادار پس ياد كردن گرفت * به آهستگى راى خوردن گرفت از اورنگ و آن بازوى و برز و چهر * فرومانده بد دختر از روى مهر ز لؤلوئى خوشاب بگشاد بند * برآميخت شكر ز گوهر به قند به جم گفت مى دوست دارى مگر * كه چيزى جز از مى نخواهى دگر جمش گفت دشمن ندارمش نيز * شكيبد دلم گر نيابمش نيز به اندازه به هركه او مىخورد * كه چون خورد افزون بكاهد خرد عروسيست مى شادى آيين او * كه بايد خرد داد كابين او ز دل بركشد مى تف درد و تاب * چنان چون بخار از زمين آفتاب چو بيدست و چون عود تن را گهر * مى آتش كه پيدا كندشان اثر گهر چهره گشت آينه چون نبيد * كه آيد در آن خوب و زشتى پديد دل تيره را روشنايى مىست * كرا كوفت غم موميايى مىست به رادى كشد زفت بد مرد را * كند سرخ رخسارهء زرد را به خاموش چيره زبانى دهد * به فرتوت روز جوانى دهد خورش را گوارش مى افزون كند * ز دل درد و اندوه بيرون كند تو مى ده مگو كاين چسان و چراست * مبر مهر بر بيش و بر كم و كاست خورش نه بر ميهمان گونه‌گون * مگويش كزين كم خور و زان فزون اگرچه بود ميزبان خوش‌زبان * پزشكى نه نغز آيد از ميزبان همان‌گه گمان كرد دختر ز مهر * كه اينست جمشيد خورشيدچهر